وقتی دو شاخه گل اهدایی تور را گرفتم یکی از مزارها مرا بخود فرا خواند.یه کودک شش ساله با معصومیتی وصف نشدنی و چشمانی اشکبارو بغص و حسرتی عظیم. گفت : از اونایی که منو از اغوش گرم خانوادم جدا کردنو از خانه و شهر و کشورم اواره نمودنو کتکم زدنو توهینم کردنو حتی بهم غذا ندادن و اخر سر هم تو این گور سرد تو خاک بیگانه خوابوندن میتونی بپرسی چرا؟؟؟؟؟؟
بعد از سکوتی اندوهناک ادامه داد : راستی میتونی کمک کنی تا دیگه هیچکی تو دنیا سرنوشتی مثل من پیدا نکنه.
….. و من همان زمان به متجلی شدن رنگ گلهای اهدایی امیدوارتر شدم.
يك روز خوب و متفاوت رو تجربه كرديم.سپاس??
شهریار: سپاس از حضورتان
در تقدیر از کار زیبای انجام مراسم گرامیداشت
وقتی دو شاخه گل اهدایی تور را گرفتم یکی از مزارها مرا بخود فرا خواند.یه کودک شش ساله با معصومیتی وصف نشدنی و چشمانی اشکبارو بغص و حسرتی عظیم. گفت : از اونایی که منو از اغوش گرم خانوادم جدا کردنو از خانه و شهر و کشورم اواره نمودنو کتکم زدنو توهینم کردنو حتی بهم غذا ندادن و اخر سر هم تو این گور سرد تو خاک بیگانه خوابوندن میتونی بپرسی چرا؟؟؟؟؟؟
بعد از سکوتی اندوهناک ادامه داد : راستی میتونی کمک کنی تا دیگه هیچکی تو دنیا سرنوشتی مثل من پیدا نکنه.
….. و من همان زمان به متجلی شدن رنگ گلهای اهدایی امیدوارتر شدم.
شهریار: امیدورام هیچ زمانی، گلی پژمرده نشود