
فرشته کوچولوی من وقتی به دنیا آمدی نمی دانستم چقدر بار مسئولیتم در زندگی دشوار شده است ، واقعا نمی دانستم!!! اما با آمدنت حسابی خوشحال شدم و لذت پدر شدن را احساس کردم، البته آن موقع به من گفتند؛ که اشتباه کرده اند و تو پسر نیستی بیشتر خوشحال شدم ، عاشق این بودم که دختر دار شوم … یادش به خیر وقتی می خواستم مامان و تو را به بیمارستان ببرم ، ماشین در سربالایی گیر کرد !!

اولین مسافرت را نمی دانم یادت هست یا نه ؟؟؟ البته قبلا از این که به دنیا بیایی و پیش مامانی بودی و من هنوز ندیده بودمت چند باری با من همسفر شدی ! اما برای بار اول در زمستان 1384 با هم رفتیم مشهد …

برایت این موضوع را چندباری تعریف کردم ، از روی تخت به زمین افتادی و ما سفرمان تبدیل شده بود اسکن و تصویر گرفتن و .. از تو ، خدا را شکر مشکلی نداشتی ، اما آنجا متوجه شدم که همه کودکان در لثه هایشان دندان دارند و به مرور زمان در می آید!!

البته بیشتر متوجه شده بودم که چقدر دوستت دارم …

یادت هست آن موقع ها اولین نوه بابا حاجی بودی و لوس (البته هنوز هم همان اولین نوه هستی و تنبل – البته شاید تا چند ما دیگر دومی …)

یادته بابایی عاشق این بودم که وقتی میام خونه بگی «بوش» البته همان کوش یا کجای خودمان … چه لذتی می بردم از این «بوش» گفتنت …

نمی دونم چرا هر موقع این تصویر را می بینم هری دلم می ریزد !!! نمی دونم فکر می کنم … اصلا ولش کن … بزار هر موقع بزرگ شدی بهت می گم.

آخ آخ عاشق این شیطنت هات بودم موقع عکاسی ، این ژست گرفتنهایت

این مو درهم کردن هایت ، می دونی من عاشق مو های ژولیده بودم ، شیطنت می کردی ، اصلا بلد بودی بابا رو خر کنی …

عکس دفترچه بیمه ات را می بینم با اون موهای شانه نکرده …

خدایا هیچ موقع نرگس و مریض نکن … عاشق این مظلومیتت بودم … اصلا نمی دونی بابا چقدر عاشقته …

یادش بخیر وبلاگ ایرانگردی شهریار در شنبه را با این تصویر مزین کرده بودم … حیف آنجا فیلتر شد. خدا را شکر از فیلتر و فیلترینگ فعلا خبر نداری، از روزگار فعلا بی خبری … صحبت روزگار که می شود می ترسم ، از آینده ات می ترسم … از اینکه تو را به این دنیا آورده ام می ترسم !!!

آدم دختر به این مظلومی را برای چی به این دنیای نامرد میاره ،

بابایی که وقت نمی کنه با دخترش بره برف بازی !! اما وقتی این عکس رو دیدم و خندت را دیدم خیلی خیلی … ولش کن .

آخ آخ این روز رو یادم نمی ره … زلف بر باد مده .. تا ندهی بر بادم (چقدر مامانی بدش میاد وقتی من و تو این آهنگ را می خوانیم)

صبح بود می خواستم بخوابم اول اومدی بالای سرم ، بد شروع کردی به شیطنت کردن

بعد رفتی لباس هندی – لباسی که عمو سعید برات ازهند آورده بود – را پوشیدی و شروع کردی به زلف بر باد دادن و رقصیدن و … تا بابایی را از رختخواب بیرون کشیدی .



تیر ماه است .. حیف است از آب بازی و جشن تیرگان و … حرف نزنیم .. اگر فرصت دهد باز با هم می رویم آب بازی … جفتمون چقدر این کار و دوست داریم …

این هم کلاس کودکستان … خودمانیم کلا با خواندن و نوشتن و تمرین کردن و … مخالفی ، یعنی کلا تنبلی … یادته اسم کلاست هم نرگس بود … راستی بابا چرا موسیقی را ادامه نمی دی … شاید من بد عمل کردم … اما خیلی دوست دارم ، موسیقی را ادامه دهی …

باز زلف بر باد نده ….

آخ روز اول مدرسه … البته بماند که این همان مدرسه ای نبود که می خواستم اما … این جبر جغرافیایی … جبر جغرافیایی …

جایزه شجاعت … بابا وقتی 4 تا دندون را کشیدی باز هم کشیدی و … اصلا یاد اون روز می افتم که قرار بود روی پیشانیت را بخیه کنند …آخ لعنت به این جبر جغرافیایی … بعدها شاید با هم همراه شوی شاید هم … اما این جبر جغرافیایی … دلم باز هم هوری می ریزد که قرار است چند روز دیگر باز هم دندان بکشی …

خیلی بد عادتم ، اصلا همیشه دوست دارم سه تایی بریم بیرون … این اولین باری بود که دو تایی رفتیم ، یادته کجاست ؟؟ کاخ سعدآباد

و این هم سفرهای آخری در کویر جندق روز اول سال در بیابان های کویر … اصلا کدام بابای دیوانه ای است که روز اول عید را با دخترش در کویر سر کند … شانس آوردیم آن 2 تا دختر دو قلو را پیدا کردیم که با هم بازی شوید …

همان سفر البته در بیرجند با دو دختر رامشگر بیرجندی … چقدر خنده اینجا را دوست دارم

و این هم آخرین سفر … سفر به ماسال خوب هم پا بودی ، ما خسته شدیم اما تو هنوز می خواستی ادامه بدی و کشف کنی انتهای جاده را …

این هم روزی است که با من به محل کارم آمدی و با زلف بر باد دادی …. نمی دانم چرا اینقدر دوست داری با بابایی به سر کار بیایی …

خیلی دوست دارم ازت عکس بگیرم اما اینجا دیگر خسته شدی و …

بابایی خیلی باهات حرف دارم ، خیلی برات برنامه دارم ، بماند که وقت ندارم و مجبورم برای اینکه به اون برنامه برسی سر کار باشم اما چه دایره مزخرفی کار می کنم که تو را نبینم و با تو نباشم اما …

بابایی امیدوارم وقتی بزرگ شدی بدونی که خیلی دوست دارم و داشتم ،بماند که در این 8 ماه کمی دیونه شده بودم ، دست خودم نبود ، از این روزگار ، اما بابایی از امشب سعی می کنم همون بابایی باشم که تو 7 سال قبل بودم

بابایی دست خودم نیست به آینده امیدوار نیستم ، به آینده خوشبین نیستم ، ….

دخترم تولدت مبارک
سفرنویس | SafarNevis برگزاری تورهای تهران گردی، ادیان گردی ، آرامستان گردی و معرفی ناشناخته های ایران زمین
تولدش مبارک هزارتا. من هم پسرکی دارم تقریبا همسنش. من هم گاهی خیلی می ترسم برای فرداهاشان…اما امیدوارم این زندگی بااین جبرجغرافیایی زیاد بهشان سخت نگیرد که سهشان از زندگی بیش از هر چیز شادی باشد. شاددددددی…
شهریار : به امید فرداهایی بهتر (حداقل برای فرزندانمان)
سلام جناب شهریار .خیلی زیبا بود هم متن شما هم تصاویر دختر گلتون. لطفا” از طرف من ببوسیدش .ضمنا” شما پدر خوبی هستید از این بابت مطمئن باشید
شهریار: مطمئن نیستم!
سلام بر شما جناب شهریار
(گاهی آدم فکر می کند که بعضی از حرفهایش تا آخر عمر در دلش می ماند و به زبان نخواهد آمد اما الان وقتش است تا من هم نظرم را بگویم). شما بابای خوبی هستید و به احتمال قوی همسر خوبی. شما تنها کسی هستید که من وبلاگش را می خوانم و می بینم از اینکه تنها به یزد رفته است نارحت ست. از معدود کسانی هستید که جستجوی زمان می کنید تا آن را با همسر و دختر عزیزتان به سر ببرید.
از طرف من دو تا ماچ گنده روی لپهایش بکارید و بگویید تولدش مبارک…
در ضمن کلاس موسیقی را خیلی دوست دارم.نرگس کوچولو را تصور کردم درحال ویولن زدن…
امیدوارم همگی تنتان سالم باشد و دلتان خوش
شهریار: سپاس فراوان از خواهر گرامیم سرکار خانم زهره سادات عزیز
با درود بر شهریار عزیز ؛
دوست من ؛ آینده ی همه ی ما انسان ها مبهم است! در این تردیدی نیست!اماهمین ابهام ؛ آن گاه که با آزادی همراه شود زیباترین سمفونی بشریت اجرا می شود که تنها خدا می تواند چنین سمفونی زیبایی به نمایش گزارد.
تولد نرگس جون مبارک
آرزوی شادکامی و خوشبختی می کنم برای نرگس جون و پدر و مادرش!
شهریار: سپاس فراوان از اظهار لطف صمیمانه شما
سلام شهريار عزيز ، صبح زيباي شما پر نشااااااااااط
آقا من بسي لذت بردم از اين پست زيبا ، حرفاي قشنگ پدر براي دخترش ، عكسهاي زيباي نرگس جان ، همه و همه بسيار زيبا بود و دلنشين ، خيلي به دلم نشست شايد بخاطر اينكه مهساي من هم هم سن نرگس جان شماست.
اون عكسي كه دل بابا هري ميريزه، دل من هم ريخت ، بزنم به تخته ، خيلي ناز شده اون عكس و دو سه تا عكس بعدش هم همينطور
تولد نرگس نازنينت رو تبرك ميگم شهريار عزيز ، البته با 3 روز تاخير. شما ببخش
خيلي حس خوبي بهم داد اين پست و اين حرفهاي پدرانه و اين عكسهاي قشنگ ، حسوديم شد. آخه من اينقدر ذوق به خرج ندادم براي عكاسي از دخترم 🙂 ، برم جبران مافات كنم 🙂 ، بايد سيوش كنم و ببرم خونه به مهسا هم نشون بدم ، بگم ببين ياد بگير عكس انداختنو ، آخه هر وقت ميخوام ازش عكس بندازم مسخره بازي در مياره و نميذاره يه عكس خوب ازش بندازيم 🙂 ، اين صفحه رو نميبندم تا بازم نگاش كنم
بهترينها رو براي شما و دختر نازنينت آرزومندم شهريار جان ، سرافراز باشيد
آقا من هنوز توی این پستم!
چرخای صنعت ما الان بخاطر نرگس خانم شما لنگه! کسی نیست هلش بده 🙂
اینجاش حس خوبی داشت: البته آن موقع به من گفتند؛ که اشتباه کرده اند و تو پسر نیستی بیشتر خوشحال شدم ، عاشق این بودم که دختر دار شوم …
و اینجاش هم خیلی قشنگ بود: یادش به خیر وقتی می خواستم مامان و تو را به بیمارستان ببرم ، ماشین در سربالایی گیر کرد !!
راستي
همكاري من با روزنامه ايران همچنان ادامه داره.
دومين گزارشم شنبه همين هفته چاپ شد و سومي رو هم ارسال كردم براي شنبه هفته آينده.
قرار شده كه از اين به بعد شنبه ها مطلب من رو چاپ كنن در صفحات ويژه تهران.
اين همكاري باعث شده كه بيشتر روي قلمم كار كنم و فكر كنم كمترين نتيجه اش اين باشه كه قلمم و توصيفاتم از طبيعت بهتر بشه. يعني اميدورام كه اينطور بشه
ارتباط خوبي بود و از لطفت خيلي ممنونم شهريار عزيز
انشاا… جبران كنم
درود جناب شهریار و درود به نرگس نازنین
خیلی خیلی زیبا نوشتید وقتی می خوندم غرق در نوشته هاتون شده بودم
زاد روز نرگس نازنین خجسته باد هر چند دیر شادباش می گم
امیدوارم همیشه روزگاران در سایه سار مهر خداوند دلشاد و خوشبخت و در اوج تمام پیروزی ها باشه
شهریار: از اظهار لطف صمیمانه شما بی نهایت ممنونم ، متاسفانه قلم خوبی ندارم ، هر چی تو دلم بود و هر چی عکس بصورت آنی توی ذهنم آمد قرار دادم و نوشتم ، باز هم سپاس از لطفتان
خیلی خیلی زیبا بود جناب اقای شهریاری،هم دختر نازنینتون هم احساسات شما پدر مهربون…
امیدوارم همیشه با لطف خدای بزرگ مثل عکس اخری نازنینتون، دستتون همیشه تو دست هم باشه و لحظه لحظه ی زنگیتون مملو از شادی و لبخنددر کنار خانواده ی محترمتون باشه…
نرگس جون تولدت مبارک ، ارزومندم همیشه به این اندازه زیبا و بی همتا لبخند بزنی تا خستگی بابایی و مامانیتون از این همه دلهره ی دنیا در بره…
و بابایی نرگس یادتون نره خدایی هست آشنا در این نزدیکی،میان این همه دغدغه ی روزانمون،بین همه ی غربت دلامون که هوای بابایی مهربونی مثل شما رو برای نرگس داره…
پس هیچوقت هیچوقت نگران اینده نباشید…
همیشه شاد باشید و سلامت…
در پناه خدا…
شهریار: از انرژی مثبت شما بی نهایت سپاس گزارم
آقا به به عجب پست به یاد موندنیی شد…
منم چند تا عکس از نرگس گرفتم اگه یادت باشه به موقش بهت نشون میدم..از طرف من ببوسش…
شهریار : به امید دیدن عکسها
از شما چه پنهون منم عاشق زلف های این دختر خوشگل شما شدم. ماشاالله هزار ماشاالله 🙂 و البته عاشق عکس های حرفه ای تون 🙂
شهریار: سپاس از لطفتتان
سلام دوست عزیز سفر نویس
پدر نکران و عاشق تولدت دختر زیباتون مبارک، واقعا با این موهای زیبا مصداق زلف بر باد مده را به یادم می یاره.
خیلی حس خوبی از خوندن مطلب داشتم تو خیلی جاها همان ترس ها و عشق هایی که من برای ترنج دارم مشترک بود. کلا خصلت پدرها و مادرها همین است عاشق باشند و نگران.
شهریار: به امید سلامتی همه پدرها و مخصوصا شفای عاجل پدر بزرگوار شما
سلام
اولا منم به نوبه خودم تولد فرشته خانوم شما رو تبریک میگم و ضمنا من شما رو لینک کردم.
موفق باشید
شهریار: سپاس
سلام
به به چه دخملی ، مثل فرشتهاس .
و عکسها هم به صورت حرفه ای گرفته شده .
خدا این دخمل خوشکل رو برای شما نگه داره خدا کنه من هم یک دخمل داشته باشم مثل دختر شما
اگه میشه از دخملتون بیشتر عکس بذارید
شهریار: سلام و درود ، سپاس از پیام پر مهر شما
سلام دوست عزیز، بسیار زیبا بود
امیدوارم که همیشه سالم و سلامت کنار خانواده محترم خوشبخت باشی…
…دخترم برای خودش یه وبلاگ داره که بد نیست یه سری بزنید، البته با دخترتون…
پست شما هم من را یاد چند تا پست تو وبلاگم انداخت:
http://www.nazery.com/?p=1042
http://www.nazery.com/?p=1080
http://www.nazery.com/?p=1142
با احترام…
شهریار: سلام بر پدر بزرگوار و به امید دیدار و همسفر شدن با شما
سلام
یک سوال داشتم دختر شما وبلاگی نداره تا عکسهای او را در انجا ببینیم
شما به من گفته بودبد از نرگس خانوم بیشتر عکس میگذارید پس چی شد !!! 🙁
شهریار: درود بر شما ، به زودی سایتشان راه اندازی خواهد شد.
با سلام
هنوز خبری نشد؟
وبلاگ دخمل کوچولو راه اندازی شد یا نه ؟
شهریار: سلام ، هنوز خیر اما شما !!!؟؟
سلام
دختر گلت مثل خود شما هم مشكوك و كنجكاو هست؟گردشگر هم كه هست.خيلي هم عالي.شاد باشيد
شهریار: سلام، بود ، الان کمی تغییر کرده ، دیگر نیست!
سلام خیلی قشنگبود منم بیرجندیم حتما به وبلاگم سربزنین
شهریار: سپاس از شما
چرا کامنت من پاک شده؟! من اعتراض دارم?
شهریار: شما کامنتی نگذاشتید که پاک شود!!!
بابای عزیزم
برای وجودت ، برای پدر بودنت ، برای هر آنچه برایم کردی هزاران آغوش بدهکارم
در وصفت هیچ ندارم و از دایره لغات و ادبیات پوچ تر از آنم که چیزی گویم
آینده مبهممان تا اینجا هم مبهم بوده سرشار از زیبایی ، کمی دردناک …
آینده مبهممان هرچه باشد زیباست
بهیاد گذشته زلف بر باد مده!…
حالا هم گوش میسپارمش
درضمن هنوزم عاشق سفرم مخصوصا اگر دوتایی بریم سمت جنوب ، شیراز و…
بیبیان دیگری تنها دوستت میدارم
22 فروردین 1400
شهریار: سلام عزیز من، فدات بشم من