عضویت در سفرنویس

register-image

تورهای سفرنویس

tour-image

آمار سفرنویس

counter-image
358 سفر
13198 همسفر

انتقال اشیاء موزه ای مناطق جنگی

کار بزرگی که فراموشش کرده ایم ، گفتگوی مجله موزه ها،شماره ۱۷، بهار ۱۳۷۶ با عباس فرخ نیا همدانی از مرکز باستانشناسی ایران درخصوص انتقال اشیاء موزه ای مناطق جنگی ، کار بزرگی که از مردان بزرگ سر می زند، خواندنش خالی از لطف نیست. به امید روزهای بدون جنگ …

موزه آبادان در زمان جنگ
موزه آبادان در زمان جنگ

در سال ۱۳۵۹ و در اوایل جنگ تحمیلی همکار باستان شناسمان آقای مهرکیان در معیت هیئتی به خوزستان رفتند و به خاطر حفظ میراث فرهنگی فعالیتهایی در آنجا انجام دادند. توضیح را از زبان خودشان بشنوید.

 بیان مقدمه ای را ضروری می دانم. کشور در سال ۱۳۵۹ شرایط خاصی داشت،  پس از سرنگونی رژیم شاه وارد دورانی شده بوریم که به هر حال دوران تثبیت بود و یک رشته مشکلات به وجود آمده بود. مردم نظر خاصی نسبت به میراث فرهنگی داشتند. متأسفانه عملکردهای رژیم گذشته حالتی را بوجود آورده بود که مردم آن علاقه و توجه خاص لازم را که باید به این میراث می داشتند، نداشتند، بنابراین ما در چنین خلائی و در چنین شرایطی ناگهان با یک سانحه و حادثه بزرگ در تاریخ کشورمان رو به رو شدیم. در خیابانها  بودیم که صدای انفجارهایی را شنیدیم و جنگ بر ما تحمیل شد و دشمن متجاوز که از مشغولیت خاطر ما و جریاناتی که انقلاب به وجود آورده بود، سوء استفاده کرده بود با آمادگی کامل به کشور ما حمله کرد. شهر آبادان که در نزدیکی مرز عراق بود و در آنجا موزه زیبایی هم وجود داشت که اکثر آثار آن را آثار باستانی تشکیل می­داد و بیشتر آنها نیز واقعاً نخبه و منحصر به فرد بود و ساختمان آن در مجاورت اداره آموزش و پرورش قرار داشت، زیر آتش قرار گرفت. می توان گفت اولین آثار و اولین مواریث فرهنگی ما در آبادان و در موزه آبادان مورد تجاوز قرار گرفت و از همان روزهای آغاز جنگ، که برای ما تازگی داشت و ما هیچ گونه آمادگی مواجهه با آن را نداشتیم، در تهران این توهم و این تفکر به وجود آمده بود که بر سر آثار واقعاً چه خواهد آمد. ما در طول تاریخ و در هزاره های پیش از این با مواردی مواجه بودیم که دشمن به محض هجوم و تهاجم و تسلط بر کشوری، اولین کاری که می کرد از بین بردن مظاهر فرهنگی کشور بود. جنگهای امروزی به سان گذشته نیستکه حضور افراد را الزامی می سازد تا تسلط پیدا کند. جنگهای امروزی جنگهای الکترونیکی و جنگهای تکنیکی هستند. هواپیما می تواند بیاید و در قلب یک کشور جایی را از بین ببرد و نابود کند و به کشور خودش برگردد و اگر در آبادان چنین اتفاقی افتاد احتمال داشت این اتفاق در جاهای دیگر هم بیفتد. من در آن زمان در مرکز باستانشناسی بودم. واقعاً در محافل خصوصی  این فکر پیش آمده بود که اگر به آثار آسیبی برسد چه باید کرد؟ همه نگران این قضه بودیم و من شخصاً شنیدم که در آبادان چنین اتفاقی رخ داده است و دیگران هم متوجه این قضیه شده بودند و این برای ما مسئله شده بود و ما این را به صورت زمزمه و خلاصه به صورتهای مختلف مطرح کردیم، خوشبختانه به نسبت مسایل دیگر که خیلی دیر واکنش نشان داده می شود، در این مورد عکس العمل نشان داده شد. ماه اول جنگ بود که ما داوطلب و راهی جنوب شدیم. از مرکز باستانشناسی بنده و از اداره کل حفاظت آثار باستانی سابق، دو نفر از همکاران عزیز آقایان احمد امیری و یزدان کوشانفر و از اداره کل موزه های وقت آقای علی اکبر سالم با اختیار تام راهی خوزستان دیم. یک لندرور در اختیار داشتیم و مقدار ناچیزی بودجه و چون پیش بینی می کردیم در آنجا با مشکلاتی مواجه شویم، مقداری کیسه گونی و کارتن خالی و اسفنج و چسب کاغذی و مقداری طناب تهیه کردیم و راهی شدیم. در راه واقعاً با مسائل عجیبی برخورد کردیم. البته ممکن است اینها مساول حاشیه ای باشد ولی لازم است که ثبت شود. در راه جزء معدود اتومبیلهایی بودیم که در تردد بودند. یک ماه از آغاز جنگ می گذشت و آخرین ساکنان خوزستان که به سختی توانسته بودند خودشان را نجات دهند و چندین خانواده تمام مایملکشان و آنچه را که قابل حمل بود بار تریلرها کرده و با قیافه های مأیوس در خلاف جهت ما در حرکت بودند. به تدریج که به طرف خرم آباد می رفتیم فشار و انبوهی و تراکم از طرف خوزستان بیشتر مشاهده می شد و در مسیری که می رفتیم به ندرت زنی یا خانواده و زن و بچه ای رو به جنوب دیده می شد ولی از آن طرف خانواده ها بودند که مرتباً می آمدند. جنگ زده ها در قهوه خانه های بین راه زندگی فلاکت باری را می گذرانیدند، زندگی فلاکت باری که هرگز تجربه نکرده بودند. در لا به لای تک درختهای باقی مانده از جنگلهای قدیمی لرستان، کوچک و بزرگ با لباسهای شهری دیده می شدند که با پارچه ای مختصر برای خودشان چادر و سرپناهی درست کرده بودند، در آن موقع واقعاً فکر می کردیم که مواریث فرهنگی چه وضعیتی دارند و از این که به چنین مأموریتی می رفتیم، احساس غرور می کردیم ولی واقعاًنمی دانستیم چه وضعیتی پیدا می کنیم. خرم آباد را پشت سر گذاشتیم، اخبار وحشتناکی می رسید. چیزی که فقط جلب توجه می کرد صدای آژیر آمبولانسهایی بود که به طرف مرکز می آمدند. در آن هنگام ما هرگز آمادگی الان را نداشتیم و دشمن درنده خو واقعاً این غفلت و عدم آمادگی را به خوبی تشخیص داده بود.

مرتباً اندیشه می کردیم و واقعا هیچ اطلاعی نداشتیم که خوزستانی که ما با هدف مشخصی به طرف آن رهسپار بودیم چه وضعیتی دارد. هنگام رفتن مجبور شدیم شب را با ترس و دلهره در پایگاه هوایی دزفول بمانیم و از آنجا راهی هفت تپه شدیم. شنیده بودیم که هفت تپه امن تر است ولی دشمن در نزدیکی شوش سنگر گرفته است. راه شوش و راه اندیمشک به شوش بسته شده بود. ما به طرف دزفول رفتیم و می بایست از طریق جاده ای فرعی به هفت تپه و از آنجا به اهواز می رفتیم. ما واقعاً نمی دانستیم با چه کسی باید تماس بگیریم. هنگامی که به موزه هفت تپه رفتیم فقط توانستیم یکی از نگهبانهای موزه را ببینیم و سرانجام در اتاقی مستقر شدیم. باز همان افکار به سراغ ما می آمد. ما در آنجا چه می توانستیم انجام دهیم. در تماسهایی که توانسته بودیم بگیریم گوش کسی به حرفهای ما بدهکار نبود و کسی به کار ما اعتقاد نداشت. حتی با حالت تمسخر به ما نگاه می کردند و مرتباً با این گفته رو به رو می شدیم که اینجا مردم دارند از بین می روند و شما دنبال آثار شاهنشاهی! هستید. متأسفانه ما نتوانسته بودیم در این مدت به آنها تفهیم کنیم که میراث باستانی میراث شاهنشاهی نیست میراث کسانی است که به حق مستضعفین نامیده می شدند و این مستضعفین بودند که چنین آثاری را به جای گذاشته اند و یا حتی اگرکاخی یا بنایی اشرافی که مظهر ظلم و ستم است وجود دارد، نگهداری آن وظیفه ای است در راستای نشان دادن هنر مستضعفان و ظلمی که در هزاره های تاریخ بر ملت ما رفته است. با این روحیه برای ما مسئله حل بود و ما واقعاً با مقاومت زیادی توانسته بودیم یکی دو سال آغاز انقلاب را با تفکراتی که آثار تاریخی را به کلی نفی می کرد مقابله کنیم. ما در آن شرایط در هفت تپه یعنی بهترین جای ممکن، مستقر شدیم (شوش به هیچ عنوان مسکونی نبود و کسی در آنجا زندگی نمی کرد به جز آقای شایع نگهبان  وفادار قلعه شوش)، تنها جایی که می توانستیم به شوش نزدیک باشیم. قدیمی ترین سایت های باستانی ما در آنجا واقع است و پر سابقه ترین کاوشهای باستانشناسی در آنجا انجام گرفته و از هنگام عهدنامه زمان قاجار از ۱۸۹۵ توسط هیئت فرانسوی شروع شد و ما مجبور بودیم در جایی که به شوش نزدیک باشد مستقر شویم، بنابراین هفت تپه و موزه هفت تپه را انتخاب کردیم.

به مطالعه راههای دسترسی به شوش پرداختیم، اولین شب استقرار را به یاد می آورم که نه تنها برفی وجود نداشت بلکه وقتی یک لامپ سیار از اتومبیل لندرور به اتاقمان کشیدیم، بلافاصله با سوتها و فریادهای افرادی که از بیرون می گذشتند مواجه شدیم و دانستیم که در آنجا حق روشن کردن چراغ را نداریم، چون واقعاً تجربه اش را هم نداشتیم. برای اینکه بتوانیم در روشنایی در هفت تپه به کارهای شبانه مان که جمع آوری و لیست کردن و این گونه مسائل بود بپردازیم مجبور شدیم تمامی روزنه ها را ببندیم و این خیلی مشکل بود زیرا گرما بیداد می کرد و ما امکان استفاده از برق را نداشتیم بنابراین هفت تپه را مقر خودمان قرار دادیم و از طریق پیغام و فرستادن نامه از ابواب جمعی میراث فرهنگی یا فرهنگ و هنر آن زمان استان خوزستان کمک خواستیم. البته موقعی که ما به اهواز رفتیم تا با اداره کل فرهنگ و هنر اهواز تماس بگیریم دریافتیم که اداره کل، یک ستاد در واقع کمک رسانی است، همه چیزها حالت جنگی داشت، درست هنگامی که ما به آنجا رسیدیم شلیک خمپاره های دشمن در اهواز شروع شد و پاره ای از تکه هایی که ترکشها به آنها اصابت کرده بود به ما خورد. در چنین شرایطی متوجه شدیم که بایستی بیشتر از هر چیز به خودمان متکی باشیم و به نیروهای داوطلب احتمالی موجود، بنابراین با ابتکار شخصی حرکت کردیم و در هفت تپه مستقر شدیم و با پیغام به افراد مختلف آنان را در آنجا جمع کردیم و صحبت ما بر سر این بود که چگونه وارد شوش شویم؟ سرانجام به این نتیجه رسیدیم که بهترین زمان رفتن به شوش، پیش از طلوع آفتاب است، زیرا در طول شب امکان استفاده از اتومبیل را نداشتیم و روشن کردن چراغ امکان نداشت و چنین اجازه­ای را هم نداشتیم، بنابراین تنها موقع ممکن پیش از طلوع آفتاب و قبل از شروع گلوله باران روزانه بود. این آتشبازیها تا پاسی از شب بی وقفه ادامه می یافت، بنابراین بر اساس تجربه افراد بومی چنین زمانی را انتخاب کردیم. همین که هوا اندکی روشن می شد و تقریباً هنوز تاریک بود راهی می شدیم و وقتی نزدیک شوش می رسیدیم هوا آن قدر روشن بود که بتوانیم کاری انجام دهیم. شاید جالب باشد که بدانید موزه شوش حتی در و پیکر درست و حسابی نداشت و ما وارد چنین موزه ای می شدیم. موزه شوش از نظر آثار و از نظر طبقه بندی و تسلسل تاریخی ای که دارد، یکی از بهترین موزه های ما است. جوانب را در شوش بررسی کردیم، با بخشدار آنجا تماس گرفتیم و به کمک یکی از کارمندان بومی فرهنگ و هنر به نام غلام علی رستگار، که واقعاً من همیشه به یادش هستم و خودم و دوستانم و میراث فرهنگی را مدیون فعالیتهای وی می دانم، موفق شدیم وانتی را به طور موقت و برای ساعاتی که احتیاج داشتیم در اختیار بگیریم، با از خود گذشتگیهای او بود که موفق شدیم خدمت ناچیزی را که در ابتدای جنگ در مورد جا به جایی آثار فرهنگی به نمایش در آمده بود در موزه و در انبارهای موزه به عمل آمد، انجام دهیم. اتومبیلهای فرهنگ و هنر وقت در اختیار ارگانهای دیگر و در حقیقت در اختیار جبهه ها قرار گرفته بود. مشکل ما با در اختیار گرفتن یک اتومبیل وانت به مقدار زیادی حل شد و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که پس از انتقال وسایل بسته بندی، ابتدا بایستی اشیاء به نمایش گذاشته شده در ویترینهای موزه شوش را با قید مشخصات در لا به لای اسفنج گذاشته و در جعبه هایی قرار دهیم و چون جهت بسته بندی اساسی فرصتی وجود نداشت اشیاء را در جعبه میوه می گذاشتیم و در فرصتی که به دست می آمد همه را بسته بندی کرده و به سرعت به هفت تپه می بردیم. گاهی اتفاق می افتاد که زمان بسته بندی طول می کشید و بمبارانها شروع می شد و هنگامی که به طرف هفت تپه حرکت می کردیم بارها طرفین ماشین مورد اصابت گلوله های دشمن واقع می شد و ما در حالت گریز اجتناب ناپذیری محل را ترک می کردیم.

باید دانست که اشیا موزه شوش به طور کلی به سه دسته تقسیم می شدند: شماری اشیاء قابل حمل و نقلی که در ویترینها قرار داشتند: دسته دیگری که اشیا قابل حمل اما وصالی شده که تکان دادن انها موجب از بین رفتنشان می شد، چون در جا تعمیر شده بودند، مثلاً گوری که بازسازی شده بود انتقالش مشکل بود؛ دسته سوم اشیاء حجیم و سنگین وزنی که به وسیله جرثقیل های بزرگ محوطه موزه منتقل شده بودند، مانند پایه های ستونهای زنگی شکل و پایه ستونهایی که از دوره هخامنشی در شوش پیدا شده بودند که بسیار عظیم بودند و تصور جابه جایی آنها وجود نداشت یا سر ستونهایی که در موزه وجود داشت. بنابراین فکر کردیم ابتدا به چیزهایی که قابل حمل و نقل اند بپردازیم و بعداً به فکر اشیا دیگر باشیم. پس از آنکه اشیاء را منتقل کردیم، اشیا حجیم و وصالی شده را در گوشه ای جاسازی کردیم و با کیسه هایی که در اختیار داشتیم دور آنها را سنگر بندی کردیم و آنها را در پس سنگرها قرار دادیم، البته این پیشگیری کامل از خطر نبود و هر آن امکان داشت از طریق سقف یا دیوارهای مجاور مورد اصابت قرار گیرند، ولی به هر حال در شرایطی که واقعاً هیچ ارگانی وهیچ نیروی کمکی قدرتمندی به ما کمک نمی کرد این تنها چاره بود و تا جایی که امکان داشت سعی کردیم اشیاء غیر قابل حمل را پوشش بدهیم. البته در مورد اشیایی که در بیرون از محوطه بود کاری نمی توانستیم بکنیم و این کارها در حالی انجام می شد که کلیه شیشه های موزه یا بر اثر اصابت ترکش و یا بر اثر موج انفجار از بین رفته بود و حتی در آهنی موزه هم چفت و بستی نداشت و تردد به داخل آن خیلی راحت بود. مجبور شدیم یک سنگ نوشته و نقش برجسته را که حجیم بود و خیلی با ارزش، در محلی در داخل خود موزه و با کندن زمین، جاسازی کنیم. موزه شوش دربردارنده تمامی آثار به دست آمده از شوش نیست. در آنجا مقداری اشیاء به صورت ذخیره بود که ما آنها را هم جابه جا کردیم. در محوطه موزه انباری وجود داشت که در آن آثاری ماکت مانندی وجود داشت که آنها را هم حتی الامکان منتقل کردیم. مهمترین جایی که حاصل دهها سال فعالیت هیئتهای خارجی در شوش بود و به صورت طبقه بندی شده درآمده و در فایلهای مختلف طبقه بندی شده بود و از نظر باستانشناسی علمی ارزش زیادی داشت بیشتر از هر جا آسیب دیده بود. هنگامی که ما در آنجا بودیم پنج گلوله توپ سقف را سوراخ کرده و آنجا را به حالت رقت باری در آورد. گلوله به وسط یک میز اصابت کرده بود که انواع و اقسام آثار در روی آن به صورت مرتب چیده شده بود و آنها را متلاشی کرده بود. در اینجا ما با انبوه آثار رو به رو بودیم و واقعاً نمی دانستیم چه باید بکنیم و من فکر می کردم که راه حلی جز این وجود ندارد که به اصطلاح انتخاب احسن بکنیم. می دانیم که در باستانشناسی مسئله انتخاب واقعاًمشکل است زیرا ما با دست آوردهای روزگاران پیشین رو به روییم و چگونه می توانیم بگوییم که این بهتر است یا آن، ما که هنر را از جنبه های هنر صرف نگاه نمی کنیم. ما هنر و دست آوردهای هنری را از جنبه برخوردهای انسانی و آنچه تکامل بشری را می توان در آن دید می بینیم، بنابراین انتخاب مشکل بود و فکر کردیم بهتر است از اشیاء مشابه حتی الامکان نمونه ای را با خود ببریم و سعی کردیم حتی المقدور از  اشیاء ریز مقدار بیشتری و از اشیاء درشت حداقل نمونه ای را انتخاب کنیم. محلی که ما در آن بودیم در تیررس عراقیها بود و ما با دوربین آنها را می دیدیم و در مورد قلعه شوش که به غلط به نام قلعه فرانسویها و قلعه دمورگان معروف شده باید این توضیح لازم را داد که درست است که عمر این قلعه شاید به صد سال هم نرسد ولی آجرهای آن آجرهای باستانی است که با آجرهای دیگر تلفیق شده است و دمورگان آن را به شکل زندان باستیل ساخته است. این قلعه برج مانندی داشت که دیده بانهای ما از آن استفاده کرده بودند و عراقیها بر آنها آتش گشوده بودند و ما در آنجا آثار تازه خون پاکشان را دیدیم. عراقیها برای اینکه دیده­بانهای ما نتوانند از آنجا استفاده کنند آن محل را مرتباً هدف قرار می دادند و الآن هم با یک نگاه به قلعه شوش آثار آن ترکشها ومحل اصابت گلوله ها دیده می شود. انبار موزه شوش که گفتیم ارزش فوق العاده دارد و در جوار موزه شوش قرار گرفته بیشتر از هر جای دیگر از طریق سقف آسیب دیده بود. البته در این زمان ما دیگر اشیا موزه را به ان شکل که گفتم بسته بندی نمی کردیم و فقط آنها را در جعبه هایی می گذاشتیم و به صورت آماده در وانت جا می دادیم و این عمل گاه یکی دوبار تکرار می شد. من خوشبختانه یک دوربین سوپر هشت داشتم و توانستم صحنه زنده ای از اصابت گلوله به قلعه شوش را ثبت کنم که بسیار گویاست و نشان می دهد ک هانجا چقدر در معرض خطر بوده است. البته هرگاه یک سایت یا تپه باستانی مورد اصابت گلوله های دشمن قرار بگیرد، دشمن می تواند از ماهیت آن تپه اظهار بی اطلاعی کند ولی قلعه شوش برای همه دست اندرکاران امور فرهنگی و آثار باستانی جهان شناخته شده بود بنابراین عراق نمی توانست ادعا کند که از باستانی بودن آنجا اطلاع نداشته است و جالب اینکه  عراق یکی از امضاکنندگان کنوانسیون ژنو و قطعنامه یونسکو در زمینه حفاظت از میراث فرهنگی در هنگام جنگ است و از حق نگذریم که عراق از کشورهایی است که به نسبت موقعیت جهانی خود، از نظر باستانشناسی کشوری پیشرفته به حساب می آید، قواعد پیشرفته ای در این خصوص دارد و به میراث فرهنگی اهمیت می دهد، ولی همین کشور هنگامی که به جنگ ما امد با میراث فرهنگی ما چنین
کرد.

گفتم این مسئله را مخصوصاً در اصفهان و در حمله به مسجد جامع به روشنی می بینیم و مثل این است که اصلاً عمدی در کار است که دشمن به مناطق باستانی و میراث فرهنگی حمله کند. اظهار داشت:

در مورد اصفهان این قضیه کاملا افشا شده، ولی در مورد تپه های باستانی، که گاه ممکن است صدماتش خیلی بیشتر باشد هنوز مطالعه ای صورت نگرفته است و اگر زمانی هیئت هایی اعزام شوند و دقیقاً بررسی کنند اوج فجایع دشمن متجاوز بیشتر روشن خواهد شد. در شوش و در جایی که تابلوی آکروپل قرار داشت تعدادی از سربازان رشید ما شهید شدند و در خود محوطه آپادانا و جایی که سالها فرانسویها در آنجا کار کرده بودند، جا به جا آثار ترکشها و گلوله های عراقی هست. البته خسارتها به آثار فرهنگی محدود نمی شد. در خود شهر شوش همین که هوا کمی روشن می شد گلوله باران شروع می شدو تا پاسی از شب و گاهی حتی تا دیر وقت شب ادامه می یافت. نکته قابل ذکر اینکه تنها جایی که انسان به دلایل روحی می توانست فکر کند که امن است مقبره دانیال نبی بود که مقدس هم هست و لی همانجا  هم مورد اصابت واقع شده بود و ما این قضیه را ضبط کردیم. کاشی کاریهای آنجا ازبین رفته بود، محوطه از بین رفته بود، حتی به گنبد زیبای مضرس آن آسیب وارد شده و این البته در کنار فجایع ویران کردن خانه ها و کشتن آدمهای مظلوم آن دیار بود، منتهی چون ما از جنبه های میراث فرهنگی توجه می کنیم گفته شد. شهر را بوی نامطبوع اجساد حیوانات فرا گرفته بود. به تجربه ثابت شد تنها زمانی که می شد وارد شهر شد صبح زود است. ما افراد واقعاً کم بضاعتی را می دیدیم که نتوانسته بودند مایملک خودشان را از محل خارج کنند. پیرزنهایی را می دیدیم که یک حصیر و یک بقچه را که ارتفاع زیادی داشت برسرگذاشته و بدون وسیله تردد به سرعت از شهر خارج می شدند. ما خجالت می کشیدیم که در آن شرایط از کسی کمک بخواهیم، ولی بودند آدمهایی که با شهامت و شجاعت قابل تحسینی و با اعتقاد واقعاً قوی و عمیقی به شغلشان به پاسداری از کاری که به آنها محول شده بود مشغول بودند که در اینجا می توانم از آقای شایع نام ببرم. او نگهبان و از خود گذشته قلعه شوش بود که هرگز خاطره فداکاریهایش را فراموش نخواهم کرد. او با روحیه ای قوی و با شجاعت تمام در قلعه ای که مرتباً مورد اصابت گلوله بود می­ماند و در آنجا زندگی می کرد. او وظیفه خود را پاسداری از آن قلعه می دانست در حالی که ان قلعه را خطری زمینی تهدید نمی کرد و اگر او نیز قلعه را ترک می کرد، کسی نمی توانست وی را محکوم کند که چرا چنین کرده است.

پرسیدم آیا ایشان بومی بودند و آیا مورد قدردانی قرار گرفتند؟

 بلی آقای شایع محلی بودند و از کودکی در حفاریهای شوش فعالیت داشتند و اکنون هم به عنوان نگهبان در آنجا مشغول به کار هستند. من متأسفانه فراموش کرده ام از افرادی که در آنجا کار می کنند یادی بکنم، یکی از آنان نیز آقای رستگار بود که ایشان هم محلی بودند و من متأسفم از اینکه بگویم بارها و بارها در مورد انتقال اشیاء صحبت می شد ولی هرگز از کسانی که به نحوی دراین قضیه دخالت داشتند یاد شایسته ای به میان نیامد و البته منظور من خودم و هیئتی که از تهران رفته بودیم نیست،  منظورم اشخاصی همچون آقای رستگا راست که حتی در نقل و انتقالات سازمانی علیرغم میل ایشان به کار در میراث فرهنگی برای انتقال نامبرده اقدامی صورت نگرفته است. این انسانها واقعا از خود گذشتگی نشان دادند.

امیدواریم که به قلعه شوش و آثار انجا توجهی بشود که با همت والای آقای شایع حفظ شده و ایشان با ابتکار خودش آثار را واقعاً در جایی جمع کرد. انسان واقعاً در برابر این همه وفاداری هیجان زده می شود. در آنجا فردی بود که فقط یک دست داشت و با وجود این با تنها دستش به ما کمک می کرد و ما را شرمنده خود می ساخت.

نام این شخص را پرسیدم، گفت:

 شرمنده هستم که نامش را به خاطر ندارم. در اینجا بهتر است از شهید خلف خزرجی از نگهابانان موزه شوش هم یادی بکنیم. ایشان با روحیه خیلی نیرومند و با اسلحه ای که در اختیار داشت، هم برای ما قوت قلب بود و هم به عنوان اولین طلایه های بسیج محلی در بسیج شوش خدمت می کرد که در آنجا شهید شد و متأسفانه در این مدت هم تجلیلی از ایشان به عمل نیامد، و البته هنوز هم دیر نیست که سازمان میراث فرهنگی به این موارد هم بپردازد. ایشان در آن زمان هر وقت فرصتی به دست می آوردند به ما کمک می کردند. از زحمات آقای حزایری و هم چنین آقای یزدانفر نیز لازم است یادی به میان آوریم و من متأسفم که نام دیگران را به خاطر نمی آورم و متأسفانه به یادداشتهای خودم دسترسی پیدا نکردم تا نام همه این عزیزان را ذکر کنم و امیدوارم که بعداً با به یادآوردن نامشان بتوانم دین خود را ادا کنم.

بلی ما در چنین شرایطی اشیاء را به هفت تپه منتقل می کردیم. مسیر همیشگی ما مورد اصابت قرار می گرفت و مرتباً به اطراف اتومبیل ما گلوله اصابت می کرد اما ما از اینکه منشا خدمتی هستیم به خودمان می بالیدیم و به فکر تنها چیزی که نبودیم خانه و زندگی بود که در تهران رها کرده و بدانجا رفته بودیم و این در مقابل ایثار رزمندگانی که در مقابل دشمن ایستادگی می کردند، ناچیز بود. هنگامی که به هفت تپه می رسیدیم شبها در فضای استتار شده ای که روزنی به بیرون نداشت مشغول بسته بندی اشیا می شدیم و برنامه روز بعدمان را تهیه می دیدیم. ما در همان زمان سعی می کردیم از طریق اهواز به آبادان برویم زیرا جزء وظایف ما بود که سری هم به آبادان بزنیم ولی به ما گفته شد که اصلاً صحبت از آبادان نکنید و ارتباطی با آنجا نیست و تنها راه موجود مختص نظامیان است و ما ظاهراً می بایستی از طریق ماهشهر و به وسیله قایق به آبادان می رفتیم که ما را از این کار منصرف کردند و علیرغم حساسیتی که نسبت به آبادان داشتم متأسفانه رفتن به آنجا مقدور نشد و با خبر شدیم که آثار و یا قسمتی از آن از بین رفت. ما ضمن اینکه در شوش کار می کردیم به جمع آوری اشیاء ویترینهای موزه هفت پرداختیم چون احتمال می دادیم که ممکن است مورد حمله دشمن قرار بگیرد اگرچه تا آن زمان چنین اتفاقی نیفتاد

گفتم عراقیها بعداً هفت تپه را هم مورد حمله قرار دادند. اظهار داشت:

 من متأسفانه اطلاع دقیقی از این موضوع ندارم ولی شنیدم که به موزه آسیب زیادی رسیده و مدتی از موزه استفاده های دیگری شد که شاید جمع کردن اشیاء ویترینها زمینه را برای این کار فراهم کرد. ذکر این نکته ضروری است که موزه هفت تپه موزه ایست در واقع اختصاصی مربوط به آثاری که از محوطه باستانی هفت تپه به دست آمده و آقای دکتر نگهبان در آنجا کاوشهایی انجام داده و قسمت تاریکی از دوره عیلام، با پیدا شدن آثاری در آنجا آشکار شد. نقش هفت تپه در پر کردن خلائی از دوره تاریخ عیلام را نباید نادیده گرفت. موزه هفت تپه دربردارنده آثار گرانقدری از دوره و تمدن شکوهمند عیلامی است. در موزه هفت تپه اشیایی بود که جا به جایی آنها واقعاً مشکل بود مانند استخوانهای فرسوده فیل و استخوانهای انسان که نقل و انتقالشان مشکل بود. موزه هفت تپه از این نظر حائز اهمیت است که در واقع می تواند یک پژوهشکده باشد، شاید لازم باشد قطعنامه یونسکو در سال ۱۹۵۴ را یادآوری کنم که می گوید: «هر یک از طرفهای متعاهد موظف است به محض الحاق به قرارداد فوق (منظور قرارداد حمایت از اموال فرهنگی در زمان جنگ است) در صورت وقوع جنگ، اموال کشورهای دیگر را محترم شمرده و آنها را تحت حمایت خود قرار دهد.»

اشاره کردید که مقبره دانیال نبی نیز صدمه دیده می خواستم بدانم که این خسارت تقریباً چند درصد بوده است. اظهار داشت:

 زمانی که به آنجا رفتیم تقریباً یک ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود و تخریبی که ما دیدیم بیشتر متوجه کاشیکاریها و صحن و قسمتی از گنبد آنجا شده بود. گلوله به حیاط آنجا اصابت کرده ولی خوشبختانه منفجر نشده بود ولی کلاً کاشیکاریها و گنبد لطمه دیده بودند و حدود ۲۵% خسارت وارد شده بود.

در مورد چغازنبیل و خسارتهای وارده بر آن پرسیدم، گفت:

 متأسفانه وظیفه خیلی شاقی به عهده ما بود و هیئت ما کوچک بود و توانایی مراجعه به همه نقاط را نداشت. آثاری که در موزه ها وجود داشت دست آورده های باستان شناسی بود ولی ما تپه های بسیار ارزسمندی داشتیم که در آن زمان حتی فرصت دیدار از آنها را پیدا نکردیم. وقت تنگ بود و امکانات ناچیز. ما در آنجا آثاری مانند ایوان کرخه را داریم که سالها در آنجا مطالعه و کار شده و حتی نتوانستیم اطلاع حاصل کنیم که بر سر آن چه آمده و هم چنین تپه های دیگر اطراف شوش. می دانید که شوش مجموعه ای از چند تپه مهم است که واقعا می شودگفت که از دوره های مختلف تاریخی به جا مانده اند، از دوره های پیش از تاریخ تا دوره اسلامی. بنابراین ما نباید تجاوزات دشمن را محدود به آثار موجود در موزه ها بدانیم.

گفتم اتفاقا من می خواستم بپرسم به بافت شهر شوش یا شوشتر یا دزفول که شما حتماً به آنجا رفته و دیده اید، چه لطماتی وارد آمد مثلاً آسیابها، مسجد جامع این شهرها و سایر ابنیه چه خساراتی دیدند؟

 در زمان مورد بحث ما، دشمن از تمامی امکاناتی که دنیای متمدن! در اختیارش گذاشته بود به طور کامل استفاده نکرده بود. مسئله روز ما خمسه خمسه بود. در آن زمان شوشتر جای امنی بود ولی دزفول واقعاً پایگاه مقاومت بود، محل تدارکات بود، محل استراحت بود، استراحت بدین معنی که رزمندگان در آنجا خریدهای خود را انجام می دادند و نظافت و حمام می­کردند. ما در آنجا چهره های آفتاب سوخته و دوست داشتنی آنها را  می دیدیم و همانجا متوجه تخریبهای زیادی که تا آن موقع شده بود، شدیم. تخریب جاهایی مثل دزفول در رسانه ها منعکس شد، ولی ما تپه هایی داریم که احتمالاً مورد تخریب قرار گرفته اند و باید هیئتی برای ثبت در تاریخ به این محلها برود و این مکانها را مشخص کند. ممکن است ما فراموش کنیم که دشمن عراقی اینها را خراب کرده پس باید این مسئله روشن شود، البته دشمن بعدها بیشترین موشکها را روانه دزفول کرد.

سرنوشت نهایی اشیاء انتقالی را پرسیدم، پاسخ چنین بود:

 به هنگام انتقال، به فکر این بودیم که این انتقال به چه نحو صورت پذیرد زیرا این اشیاء چیزی نبود که بتوانیم آنها را بار هر کامیونی بکنیم و هر کامیونی هم حاضر نمی شد این اشیا را حمل کند و آن موقع برای کامیونها با صرفه تر بود که اسباب و اثاثیه مردم را حمل کنند و پول زیادتری دریافت دارند. به ارگانهای تدارکاتی رجوع کردیم که متأسفانه توجهی به ما نکردند. کامیونهای زیادی با آذوقه و تدارکات به آنجا می رسید که خالی برمی گشتند. اما کسی به ما توجه نداشت، البته تقصیری هم نداشتند زیرا در آن زمان اعتقادی به کار ما نداشتند. ما ازآنها جرثقیل، بیل مکانیکی و لیفت تراک خواستیم و می دانستیم که در اختیار دارند ولی وقعی به ما نگذاشتند. به این فکر افتادیم از وسیله مطمئنی که وجود داشت یعنی قطار باری برای حمل اشیاء استفاده کنیم. قطار باری و قطار نظامی تا اندیمشک بیشتر نمی رفتند. تصمیم گرفتیم که اشیاء را از طریق اندیمشک به تهران منتقل کینم و ان را با مقامات راه آهن در میان گذاشتیم و گفتیم که در نظر داریم تعدادی آثار باستانی به تهران منتقل کنیم اما آنان قوانین خشک و منجمد دوران صلح را پیش کشیدند و گفتند ما مجاز به حمل اشیاء عتیقه نیستیم. سرانجام گفتند به شرطی می توانیم قبول کنیم که شما یک واگن دربست اجاره کنید و در بارنامه هم قید نشود که محتوی محموله چیست یعنی در واقع به نوعی سلب مسئولیت از خود کردند. البته اموالی که می بایستی حمل می شد کمتر از آن بود که با یک واگن حمل شود اما اهمیت آنها بیش از آن بود که بر سر این موضوع چانه زیادی بزنیم. همین که مقامات راضی شدند که یک واگن و یک کوپه اختصاصی در اختیار ما قرار دهند کافی بود. ما اشیا و اموال را با وانت و از طریق بیراهه به اندیمشک منتقل می کردیم و در آنجا در درون یکی از واگنهای باری که قسمت کمی از آن را پرکرد گذاشتیم و آن را لاک و مهر کردیم؛ نه به خاطر اینکه محموله، اشیاء فرهنگی بود، بلکه واگنهای باری معمولاًاین کار را می کنند. نکته جالب، رفتار مسئول وقت فرهنک و هنر شوش بود که پا به حوزه مسئولیت خود نمی گذاشت اما در این هنگام خواست که اشیاء و نامه ها را به او بسپاریم تا در تهران تحویل دهد و چنین هم شد و او بدن در نظر گرفتن زحمات دیگران خود را باعث و بانی همه چیز معرفی کرد و مورد تشویق و تقدیر هم قرار گرفت! و از مزایای آن بهره مند شد! وقتی که از شوش فارغ شدیم در تماس با تهران که به سختی صورت می گرفت و برای آن بایستی ساعتها در هفت تپه نوبت می گرفتیم قرار شد به خرم آباد برویم که در آن زمان چندان در تیررس نبود و هواپیماهای دشمن تا آن موقع به حریم آنجا تجاوز نکرده بودند.

گفتیم البته وقتی جنگ توسعه پیدا کرد خیلی از شهرها، از جمله خرم آباد و موزه ان که آثار بسیار نفیسی از اشیاء برنزی، که همان برنزهای معروف لرستان باشد، دارد در معرض حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفتند.

 بلی در واقع مجموعه نفیسی از اشیا برنزی که به قول شما به برنزهای لرستان معروف است و دست آوردهای تکنیکی نیاکان ماست و بیشتر در غرب ایران یافت می شوند، و مجموعه ای از آثار دوره قاجاریه و شماری از دشنه ها و کاردهای بسیار نفیس و طلاکوب دوره های صفویه و قاجاریه و غیره که در موزه زیبای فلک الافلاک نگهداری می شد و نیز آثار مردمشناسی و قباله ها و چیزهای دیگری را که در آنجا به نمایش گذاشته شده بود را از ویترینها خارج ساخته و با ذکر مشخصات بسته بندی کردیم و بعدها با خودمان به تهران آوردیم.

اشیا قلعه و موزه فلک الافلاک را در پنج کارتن بسته بندی کردیم. آنها واقعاً اشیا نفیسی بودند. ما امکان استفاده از هواپیما یا چیز دیگری را نداشتیم. اینها را با قبول خطر همراه خود به تهران بردیم که بعداً در انبار موزه ایران باستان (موزه ملی ایران) به صورت امانت نگهداری شدند.

من از این فرصت استفاده می کنم و امیدوارم در جایی منعکس شود که خطر همیشه بروز خودش را پیشاپیش اعلام نمی کند و هر ان ممکن است از راه برسد. جا به جایی اشیاء مسلماً مقداری به اشیاء لطمه می زند و این غیرقابل انکار است و سابقه تاریخی دارد. این اتفاق در آلمان اتفاق افتاده است، در جنگهای جهانی و در جنگ دوم بعد از انتقال آثار برخی گم شد و برخی نیز مورد اصبت قرارگرفت، یا در شوروی سابق و در موزه لنینگراد سابق، اشیاء جا به جا شده اسیب دبد و این اجتناب ناپذیر است ونباید این کارها را بیهوده پنداشت و ما در موزه ایران باستان (موزه ملی ایران) هم اشیاء را جابجا کردیم هر چند زیرزمین این موزه مطمئن ترین جا در موزه های ایران است، اما ایمن نیست. ما در طراحی موزه های خود باید به فکر جنگ و سیل و زلزله و آتش سوزی باشیم. در دنیا الآن آنقدر به میراث فرهنگی اهمیت می دهند که حتی برای آنکه خطر کمتری متوجه دست آوردهای بشری شود موزه ها را به طریق سمعی و بصری بازسازی می کنند و به جای آنکه شییء اصلی را به نمایش بگذارند آن را با تصویر نمایش می دهند، آیا در ست است که ما به فکر آثارمان نباشیم و اطلاع داریم که در همان شوروی سابق بعد از جنگ مدرسه ای برای تربیت نیروهای متخصص به منظور بازسازی و ترمیم خسارتها ایجاد کردند.

پرسیدم که غیر از خوزستان آیا به جاهایی مانند ارومیه و کرمانشاه که بعداً مورد حمله قرار گرفتند و به میراث فرهنگی آنجا لطمه وارد آمد هیئتی اعزام شد، پاسخ چنین بود:

تا انجایی که من اطلاع دارم همکارمان آقای رهب به دلیل اینکه با هیئت کانادایی در «بان زرده» در قلعه یزدگرد «دالاهو» به عنوان نماینده مرکز باستانشناسی همکاری داشتند و برای انتقال اشیا به دالاهو ( بین کرناشاه و قصر شیرین) به غرب کشور سفر کردند و اینکه در مورد جاهای دیگر هم در خصوص جا به جایی اشیاء فکری شد، تصور نمی کنم که این کار صورت گرفته باشد.

در پایان باید اضافه کنم که پس از گذشت سالها بالاخره این فکر پیدا شد که این قضیه به نوعی مطرح شود و من توصیه می­کنم که در مورد تم جنگ و میراث فرهنگی ویژه نامه و نشریه ای تهیه شود با ذکر همه جزئیات. من از خاطرات ذهنی خودم استفاده کردم ولی می شود با ذکر جزئیات به طوری که در تاریخ ثبت شود این موضوع را مطرح کرد و بهتر است به صورت مصور باشد یا حتی جلساتی و مراسمی برپا کرد و جنگ رویدادی بود که امیدوارم هرگز تکرار نشود

ته نویس) این گزارش برای نشر توسط تارنمای انجمن مفاخر معماری ایران و خانم شهره السادات عربشاهی مهیا شده است . سپاس

همسفران

  1. سارا علي‌مرداني

    با سلام
    متن را به طور کامل خواندم و شاید بتوان کمی از زحماتی را که عزیزان متحمل شدند تصور کرد، کار بسیار بزرگی انجام دادند مثل تمامی بچه های مقاومت، مبارزه و مقابله با نابودی فرهنگ و پیشینه. آیا غیر از این است؟ و چه جالب در چند مورد اشاره کردند به شرایط خاص جنگ و ذهنیت مردم در آن دوران که آثار باستانی مظهر ستم جور و شاهنشاهی است.

    شهریار: سلام بر شما، واقعا کار بزرگی بود و شایسته تقدیر

  2. Arash kooshanfar

    با سلام
    بارها پیش امده مشتاق شناخت بیشتر پدرم خدابیامرز شده ام .
    در واقع متوجه شدم با تحقیق میتوانم بعد از گذشت ۱۸ سال از فوتشون بیشتر بشناسمشون و متاسفانه ان زمانی که مردان بودن دیگر در نسل بعدی پیدا نمی شوئ
    از درگاه حق خواستار نگه داری و سلامتی شما مردان زمان می باشم

    شهریار: سلام ، اگر بزرگمردانی مثل پدر شما نبودند، ما خیلی چیزها را امروز از یاد برده بودیم، کلاهم را به احترام شما و پدر بزرگوارتان بر می دارم و تا زانو برای چنین راست قامتانی خم می شود، سلامتی شما آرش کوشانفر و شادی روان پدرتان یزدان کوشانفر را آرزومندم

    1. سلام جناب آقای شهریار بیار مشتاقم بتوانم با شما صحبت و دیدار داشته باشم . سپاسگذار از جواب شما . ایمیل بنده [email protected]

      شهریار؛ سلام بر شما، ایمیل و شماره تماس در بخش ارتباط قرار داده شده

  3. با سلام و احترام
    هر چند سالهاست یزدان کوشانفر عزیز را از دست داده ایم، اما مفتخریم به وجود چنین بزرگانی که ارزش تاریخ ایران را بیش از هر کسی درک می کردند و از جان خود هم می گذشتند. کما اینکه چنین شد. روحش شاد.

    شهریار: سلام بر شما، روان تمامی بزرگانی که برای وطن قدم می گذارند، شاد

با ما همسفر باشید

XHTML: امکان استفاده از این کدها وجود دارد: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>