عضویت در سفرنویس

register-image

تورهای سفرنویس

tour-image

آمار سفرنویس

counter-image
1470 سفر
87543 همسفر

سفر شاعر (شعر مسافر سهراب سپهری)

اهل سفر باشی، اردیبهشت ماه باشد و فصل گلاب گیری و کاشان گردی، اردیبهشتی که سهراب سپهری با زندگی وداع کرد، سهرابی که اهل سفر بود چه در ایران زمین و چه در خارج از ایران، سفرهای سهراب سپهری به غرب و شرق عالم و دیدار از رم، آتن، پاریس، قاهره، تاج محل و توکیو برای او  بیشتر سلوک روحی و معنوی و سیر در انفس به حساب می آمد تا گشت و گذار و جهان دیدگی و سیر در آفاق. او در این جهان سالک رهرویی بود که دیده ها و مشاهداتش را گاه می سرود و گاهی نقاشی می کرد اما همواره در سفر زندگی می کرد! پس با هم شعر مسافر او را می خوانیم و واکاوی می کنیم …

…و در مسیر سفر
راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی اشاره می کردند.
و من بلند بلند
کتاب جامعه می خواندم.

و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره می کردند.

کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط لوح حمورابی
نگاه می کردند.

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می کردم…

ارمیای نبی که بود؟ ارمیاء نبی از پیامبران مشهور یهود است «هنگامی که خداوند ارمیا را برای رسالت برمی گزیند،ارمیا امتناع می ورزد و اظهار می دارد که جوان و بی تجربه است. اما خداوند به او اطمینان می دهد که با وی خواهد بود و وی را یاری خواهد کرد. به این ترتیب ارمیا رسالت خود را شروع می کند و پیام هایی را که از خداوند دریافت می دارد و به قوم اسرائیل بازگو می کند. اما مردم این پیام ها را نمی پسندند و با او به دشمنی می پردازند. زیرا او به گناهان آنان اشاره می کند و از آنان می خواهد که از راه های شرور خود باز گردند . در این پیام ها خداوند به مردم یهودا هشدار می دهد که لشکری از سرزمین شمال می فرستد تا آنها را مجازات کند… بخش بزرگی از کتاب «ارمیا» از عهد عتیق به شرح مجازات مردم یهودا و سایر اقوام اختصاص دارد، اما درآن می توان آثاری از آینده امید بخش اورشلیم نیز مشاهده کرد …»

ارمیا را نبی گریان گفته اند؛ اما گریه او نه برای خود، بلکه برای مردم بینوا و زجر کشیده اورشلیم است… (برگرفته از مقدمه فصل ارمیا از عهد عتیق)

کتاب جامعه Ecclesiastes
کتاب جامعه Ecclesiastes

کتاب جامعه چیست؟ کتابی است از عهد عتیق که زندگی را هیچ و پوچ می داند، لحن بسیار نومیدان های دارد و امور دنیا را سهو و لعب و بیهوده می شمارد. «کتاب جامعه را می توان یک کتاب فلسفی قلمداد کرد. نویسنده آن که به احتمال زیاد سلیمان است حکیم و فیلسوفی است که بین ایمان و شک، امیدو یاس، لذت و رنج، مفهوم زندگی و پوچی در نوسان است…» قسمت آغازین این کتاب را اینجا می آوریم:

« بیهودگی است! بیهودگی است! زندگی سراسر بیهودگی است! آدمی از تمام زحماتی که در زیر آسمان می کشد چه نفعی عایدش می شود؟ نسل ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند، ولی دنیا همچنان باقی است… همه چیز خسته کننده است. آن قدر خسته کننده که زبان از وصف آن قاصر است. نه چشم از دیدن سیر می شود و نه گوش از شنیدن. آن چه بوده بازهم خواهد بود و آن چه باز شده باز هم خواهد شد. و زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد…»

و سرانجام آخرین نصیحت او این است: «انسان باید از خداوند بترسد و احکام او را نگاه دارد زیرا تمام وظیفه او همین است.»
… ودر مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره می کردند.
و من بلند بلند
« کتاب جامعه» می خواندم.
در گفت و گویی که مدت ها پیش با دوستی داشتم، به نقاشی ای از میکل آنژ بر سقف کلیسای سیستین اشاره کرده بود که ارمیای نبی در آن به تصویر کشیده شده بود. این نقاشی ،ارمیای نبی را پس از ویرانی اورشلیم نشان می دهد که سکوت اختیار کرده. به عقیده آن دوست، سهراب در مسافرت های خود به این کلیسا هم رفته و این نقاشی را دیده و این جا اشاره به آن دارد. اشاره به راهبان مسیحی (وجود نقاشی در کلیسا)و خاموشی پرده (سکوت ارمیا و دست بر دهان بودنش در این نقاشی) از قراین این نظر است…

نقاشی ارمیا نبی اثر میکل آنژ
نقاشی ارمیا نبی اثر میکل آنژ

ارمیای نبی شکست قوم اسرائیل را در برابر پادشاه بابل پیش بینی می کند و مردم را از جنگ نهی می کند،اما مردم از وی امتناع می ورزند و حتی او را به زندان می اندازند. با شکست در جنگ، اورشلیم ویران می شود. با وجود این خبرها و پیش بینی وقایع ناگوار، ارمیا همیشه مردم را به پیروزی نهایی اورشلیم و ظهور مسیح بشارت می داد.
در اینجا سهراب اشاره راهبان مسیحی به این نقاشی از ارمیای نبی را به یاد می آورد. این اشاره راهبان مسیحی (که در عصر حاضر و بعد از دوران مسیح زندگی می کنند) ،می تواند به مژده ارمیا برای ظهور ناجی و در نهایت ظهور عیسی مسیح و رنج و ناکامی او اشاره داشته باشد: مسیح ظهور کرد و رفت و اما جهان هنوز نجات نیافته است. انگار راهبان به تکرار ظهور مسیح اشاره می کنند و دوران غم انگیز قبل از ظهور مسیح را یادآور می شوند و می گویند هم اکنون نیز باید در سکوت غمناک انتظار مسیح بنشینیم. بنابراین سهراب در مقابل خاموشی آنها، بلند بلند کتاب جامعه می خواند و می گوید همه تکرار است و تکرار. ظلم و ستم ها، بیم و امیدها، … آن چه بوده بازهم خواهد بود و آن چه شده باز هم خواهد شد …
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهنسالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره می کردند
این جمله نیز در تایید دیدگاه کتاب جامعه است که سهراب آن را بلند بلند می خواند. زارعان لبنانی (در ادامه کارهای مردم اورشلیم) دوباره « ملکوت خدا» و باغ بهشتی را که زمانی در آن بوده اند و به آنان وعده داده شده،فذاموش کرده اند، و در باغ دنیوی مشغول حساب و کتاب و شمردن محصولات خود هستند. سدر کهنسال نیز، درخت اصالت و نجابت است و تاریخ گذشته آن منطقه را به یاد می آورد. زارعان لبنانی به این گذشته پشت کرده اند و آن را فراموش کرده اند و در این گمگشتگی و بی هدفی، خود سرگرم شمارش چندین و چند باره ی قبل از موعد محصول خود کرده اند ….
در تحقیقی که برای یافتن پیشینه تاریخی سدر داشتیم، متوجه شدم فصل اصلی کتاب تلمود، میشنا، به بخش هایی تقسیم شده اند که هر بخش را یک سدر می نامند. جالب آن که موضوع سدر اول میشنا درباره زراعت،چگونگی کشت و کار در فلسطین و … است. متاسفانه متن اصلی این بخش از کتاب را نیافتم و بنابراین عامل نهایی برای اثبات ارتباط معنایی بین این دو،در دسترس نیست. اما با توجه به پیچیدگی های شهری سهراب،بعید نیست ارتباط سدر با آن سدر در نظرش بوده باشد …
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه می کردند.

یکی از نقاشی های سهراب سپهریمن نامش را می گذارم ...
یکی از نقاشی های سهراب سپهری من نامش را می گذارم …

کوری اینجا کوری مادرزادی است واشاره به عادتهایی دارد که نگاه کودکان را از همان ابتدا پوشانده است و اجازه تفکر و «جوردیگربینی» و«عادت شکنی» به آن ها نمی دهد. در این جا کودکان عراقی نیز مانند زارعان لبنانی از پیشینه و تاریخ پرفراز و نشیبشان ناآگاه اند. فاصله میان این نسل ها و آن تاریخ کهن در ظاهر این قطعه به خوبی نمایان است: اگر کودکان کور هم نبودند و با سواد هم بودند،باز هم نمی توانستند خط میخی لوح را بخوانند.«کودکان کنار راه» نیز دوباره به بی هویتی انسان عصر حاضر اشاره دارد. از نظر آن دوستم،این کودکان کور،ملتهای مسلمان هستند که پیشینه خود را فراموش کرده اند و از نظر دوست دیگری این نگاه از سر حسرت است:«چون هرچند سابقه قانون گذاری در دنیا به آن جا بر می گردد اما حالا انگار این ها خودشان قانون ندارند»
ودر مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می کردم …
همان طور که دیدید، سهراب پله پله می آید و به عصر حاضر می رسد. سکوت دین در عصر حاضر(سکوت راهبان) ناامیدی و تکرار و پوچی (کتاب جامعه) بی تابی و نگاه مادی گرا و دنیوی (شمارش زارعان) بی هویتی و فراموشی پیشینه تاریخی (کودکان کور سرراه و لوح حمورابی) وعصر رسانه ها و به قولی انفجار اطلاعات (روزنامه های جهان) همه به خوبی جهان امروز را به تصویر کشیده اند و از انحراف انسان معاصر می گویند. انسانی که از باغ عدن به روی خاک افتاد و سفر خود را شروع کرد. سفری که مانند تبعیدها و تکرارهای بنی اسرائیل، پراز تکرارهای بنی اسرائیل، پر از تکرار است و تبعیدی تمام نشدنی به نظر می رسد …
در ادامه ، سهراب باز هم از مسیر سفرش می گوید. سفری که از باغ آغاز شده و معلوم نیست که به باغ ختم می شود یا نه …
سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد.
و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب،
شیارهای غریزه،و سایه های مجال
کنار هم بودند.
سفری که مسافر از باغ چندسالگی آغاز کرد، حالا به قرن صنعت رسیده. به انقلابی بزرگ در شیوه زندگانی انسان؛انقلاب صنعتی.

اتاق آبی سهراب سپهری در موزه صنعتی کرمان
اتاق آبی سهراب سپهری در موزه صنعتی کرمان

حالا دیگر کودکان عراقی(خاورمیانه) نسبت به شکوه گذشته گانشان (بابل)کورند. و سفر ضمن حرکت در زمان، به سمت غرب هم می رود:تلاطم صنعت و بوی روغن و سیاهی. مسافر از هجوم حقیقت به خاکی افتاده بود که اکنون روی آن را روغن صنعت و شیشه های خالی مشروب پوشانده بود. و اما تلاطم صنعت انسان را آرامش نداد!صنعتی که برای آرامش و رفاه این جایی داشت دنیا را فرامی گرفت، تبدیل به سیل متلاطمی شد که که زندگی انسان را ویران کرد. و انسان به مشروب و شهوت رو آورد تا مجالی بیابدو بیاساید!
میان راه سفر،از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد.
بیماری ها نیز هنوز بی درمان ماندند.-راه چاره آن بود که آنان که دچار یک همه گیرند، در «سرای مسلولین» زندگی را بگذرانند تا به دیگران صدمه نزنند: صورت مسئله به طرز وحشتناکی پاک شده بود! تکرار صدای «س» در این دو خط واژآرایی زیبا و مرتبطی را شکل داده. البته بسامد «س» و «ش» در کل این قطعه زیاد است و در این دو خط به اوج می رسد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن جت ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
شیار روشن جت ها،اثر روشنی بود که جنگ بر آسمان آبی شهر گذاشته بود: زنان فاحشه کودکان شان را رها کرده بودند،وکودکان هم می دویدند،اما به کدام مقصد؟ به دنبال پرپرچه ها! می دویدند تا بچرخد! زندگی می کردند تا باشند!و همین نبود درونگری،شادشان می کرد…
اما در این میان سرود را از سپوران می شنیدی و به جای آن شاعران بزرگ،به برگ های مهاجر نماز می بردند. برداشت ها متنوع است: برگ های مهاجر – شاعران فرهنگ های دیگر،موضوع های زودگذر، رومانتیسیسم …

سهراب سپهری
سهراب سپهری

و راه دور سفر،از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
به غربت تر یک جوی آب میپیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به آشنایی یک لحن،
به بیکرانی یک رنگ.
راه سفر از میان این جنجال ها می گذرد و دور می شود. انگار انسان در نیمه راه سفرخود،اتراق کرده و از ادامه راه بازمانده. آدم در جایی به مقابله با آهن نشسته. و راه را اگر امتداد دهیم، به حس غربت دور افتادگی جوی آب از دریا می رسیم،و انتهای راه دریاست: برق ساکت یک فلس،آشنایی یک لحن،بی کرانی رنگ  آبی دریا…
سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر،و سخت.
سفر به شرق باز می گردد، شرقی که لحنی آشنا دارد،مثل رسیدن به اصل،مثل رسیدن به نقطه اول… سفر به زمینه های آفتابی استوایی میرسد. جایی که درختان همیشه سبزند و هیچگاه « با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو کتاب فصل ورق» نمی خورد. چیزی فراتر از فصل ها در استوای شرق می گذرد…
نشستن در سایه « بانیان» سبز تنومند و ادراک چیزی،یادآور روشنیدگی بودا زیر درخت انجیر کهن ودریافت ناگهانی اوست (کلاس های کریشنامورتی نیز گفته می شود زیر چنین درختانی برگزار می شد)و این قطعه دقیقا موازی با آن اتفاق بزرگ است.
و اما نکته ای که در مورد کلمه «ییلاق» به ذهنم رسید: این جا دوباره بر بازگشت به ابتدا تاکید می شود. ذهن در نوسان است و در ییلاق و قشلاق . این جا معلوم می شود که قبلا ذهن مسافر در شرق بوده و این عبارت را دریافته؛اما این جا پس از سفر به غرب و بازگشت،آن را به یاد می آورد.
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد: وسیع باش، و تنها، و سربه زیر، و سخت: نشانه های روشن تفکر شرقی. تفکر درونگرایی که تمام جهان را از درون فتح می کند. فکرش از عادت ها دور و وسیع است. منحصر به خودش است و کسی را چون خودش و به اهمیت خود واقعی اش نمی داند(تنها). شکایت و جنگ ندارد(سربه زیر). بلکه در مقابل مشکلات ظاهری دنیا، صبور و سخت است. و این نشانه های درختی هم هست که مسافر زیر آن نشسته. و این نشانه های درختی هم هست که مسافر زیر آن نشسته. و این نشانه های سهرابی هم هست که ما به خیال خود رد پای شعرش را دنبال می کنیم…
من از مصاحبت آفتاب می آیم،
کجاست سایه؟
در قطعه قبلی دیدیم که مسافر به سرزمین آفتاب (شرق) می رسد و با این حال، « زیر سایه» درختان تنومند عبارتی مهم به ذهنش می آید. در دو خط بعدی نیز مسافر می گوید از مصاحبت با آفتاب آمده است و در پی سایه می گردد. این گریز از آفتاب محض و پناه بردن به سایه در اشعار قدیمی سهراب نیز سابقه دارد. به خصوص در شعر معروف «شاسوسا»، که درونمایه عمده آن به نظر گریز از آفتاب و پناه بردن به سایه است:
شاسوسا، شبیه تاریک من!
به آفتاب آلوده ام.
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز …»

امامزاده مشهد اردهال (سلطانعلی بن محدباقر) محل دفن سهراب سپهری در سال 1334
امامزاده مشهد اردهال (سلطانعلی بن محدباقر) محل دفن سهراب سپهری در سال ۱۳۳۴

انگار در هجوم روشنیدگی تاب نمی آورد و به سمت خنکای آرام سایه پناه می برد، تا بتواند دمی باز از آفتاب بگوید و چیزی به ییلاق ذهنش وارد شود. سهراب در یادداشت های خود(هنوز در سفرم)مفهوم هنر را چنین چیزی می داند:

«به رمز زیبایی ها که سفر می کنی، نیمه راه، سرشاری خود را تاب نمی آوری، باز می گردی تا از دیده های راه بگویی: و هنر پیدا می شود…»

بازنشر شده از گزارش حامد بیدی، مجله سفر، سال هجدهم، شماره ۲۰، آذر و فیلمی که درخصوص سهراب سپهری ساخته شد به نام «ومن مسافرم…» ساخته ی لقمان خالدی
ته نویس: این نوشته را تقدیم می کنم به تنها خواهرم که اردیبهشتی است، سمیرا جان از صمیم قلب دوستت دارم، خواهری که خوب مرا می شناسد

همسفران

  1. درود
    این سطرها ما را با شما و سهراب به سفر برد، ساده و ساکت

    شهریار: درود بر شما ، یادم نمی رود ۱۲ سال پیش وقتی می خواستم به اردهال بروم ، پلیس به در جاده به من گفت کجا می روی ، گفتم مشهد اردهال، گفت؛ مردم دلگیرند! گفتم؛ از چه؟ گفت: چرا هر کس به اردهال می رود بر مزار سهراب قدم می گذارد ، اما چرا در امامزاده کسی نمی رود!! پلیس جاده اهل اردهال بود و فردی معتقد!

  2. درود جناب شهریار
    بسیار خواندنی بود و جذاب
    سهراب حقیقتا بزرگ مردی از دنیای شعر و ادب پارسیست
    سپاس فراوان

    شهریار: سلام بر شما و تشکر از از اظهار محبت صمیمانه

  3. درود جناب شهریار و ارادت با سلام
    سپاسگزارم از این نوشته زیبا که من را باز مهمان خانه دل سهراب کردید سهراب مردی است هزار ان سال که در دل خوانندگانش جایگاهی به وسعت ابدیت دارد
    کاش سهراب در بین ما بود کاش و برایمان بگوییدو تسلی شود بر دل شکسته ما
    ولی رفت و ب قول خودش (رفت و هیچ فکر نکرد ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم)
    فعل هایم گذشته نیست چون سهراب برایم مثل بودنم هست

    شهریار: از اینکه شما را به خاطر تتان پیوند زدم خرسندم، شاد باشید و در سفر

  4. سلام . خسته نباشید . از وب متفاوتتان خیلی خوشم آمد .
    سفر نویس عزیز ، اگر اجازه بدهید من هم خاطرات سفرهایم را در سفرنامه شما بنویسم .

    شهریار: سلام، سپاس از مهرتان

  5. راستی از طرف ما با افتخار لینک شدید . . .
    اگر دوست داشتید خبرم کنید تا خاطرات سفرم را برای تان ارسال کنم .

    شهریار: سلام و سپاس دوباره

  6. سفر مرا به زمین های استوایی برد.
    و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند
    چه خوب یادم هست
    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
    وسیع باش، و تنها، و سر به زیر،و سخت.

    این فراز اخر یعنی وسیع باش و …. از نیچه هست یعنی داره اشاره میکنه به جمله ای ماندگار از نیچه بزرگ

    شهریار، سلام بر شما

\