عضویت در سفرنویس

register-image

تورهای سفرنویس

tour-image

آمار سفرنویس

counter-image
344 سفر
12798 همسفر

مرثیه گمشده ، یک پرونده ، یک داستان

مرثیه گمشده ، محور اصلی “سمینار آرامستانهای لهستانی ها در ایران” بود و در این سمینار ، تک لحظه هایی از فیلم مرثیه گمشده برای حضار به نمایش درآمد . اما در ابتدا، استاد خسرو سینایی لطف نمودند و دست نوشته ای درباره تاریخچه و مراحل ساخت فیلم به حقیر ارائه تا خدمت مدعوین توزیع شود ، پیرو مشورتی که با ایشان داشتم ؛ قرار بر این شد تا متن آماده و در اختیار عموم قرار گیرد. در ادامه … متن دست نوشته آقای سینایی در خصوص چگونگی ساخت فیلم مرثیه گمشده تقدیم حضور می گردد:
مهر ماه ۱۳۱۸
شهر ورشو، پایتخت کشور لهستان، در ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۹، به وسیله ارتش آلمان نازی سقوط کرد. یک روز بعد، یعنی در ۲۸ سپتامبر ، قراردادی میان هیتلر و استالین، به وسیله وزرای امور خارجه‌شان، مولوتف و ربین تروپ، امضا شد که در آن، میان خود، لهستان را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کردند.صدها هزار نفر از مردم شرق لهستان که زیر سلطه روس‌ها قرار گرفته بودند، به اردوگاه‌های کار اجباری در سیبری فرستاده شدند و تعداد بی‌شماری از آنها در سخت‌ترین شرایط زندگی و کار، در آنجا مردند.

نشانی که به اشخاص تبعید شده به سیبری اهدا می شود
نشانی که به اشخاص تبعید شده به سیبری اهدا می شود

تیر ماه ۱۳۲۰
در ژوئن ۱۹۴۱، هیتلر که تا آن زمان با استالین معاهده عدم تجاوز داشت، پس از فتح نیمی از اروپا، با نقض آن معاهده به شوروی حمله کرد. در شرایطی که ارتش شوروی درگیر جنگ با ارتش آلمان نازی شده بود، متفقین تصمیم گرفتند تا لهستانی‌هایی را که به سیبری برده شده بودند از شوروی خارج کنند. اولین ایستگاهی که برای آن آوارگان در نظر گرفته شده بود، ایران بود.

کشتی لهستانی ها در بندر پهلوی (بندرانزلی)
کشتی لهستانی ها در بندر پهلوی (بندرانزلی)

در سال‌های ۱۹۴۱ – ۱۹۴۲، چندین هزار لهستانی را از طریق دریای خزر به بندر انزلی آوردند و از آنجا به شهرهای مختلف ایران مثل تهران، اصفهان، اهواز و چند شهر دیگر فرستادند.

بانوان و مردان لهستانی در حال شنادر ساحل دریای خزر
بانوان و مردان لهستانی در حال شنادر ساحل دریای خزر

در تهران و شهرهای دیگر ایران برای آنها اردوگاه‌هایی آماده شده بود که زن و مرد و پیر و جوان در آن اردوگاه‌ها اسکان داده شدند. بیماری‌هایی چون تیفوس و عوارض ناشی از گرسنگی شدید در سیبری، دسته دسته از این آواره‌گان پیر و کودک و جوان را از پای در می‌آورد. به جز معدودی از آنها که به دلایلی چون تشکیل خانواده در ایران ماندند، بقیه از این اردوگاه‌ها به نقاط مختلف جهان عزیمت کردند.

اردوگاه لهستانی های جنگ زده در فردوگاه قلعه مرغی تهران
اردوگاه لهستانی های جنگ زده در فردوگاه قلعه مرغی تهران

اما به گفته خود کسانی که سال‌ها پیش از ایران به کشورهای دیگر جهان رفته بودند، ایران برای آنها چون بهشت بود. مردم با آنها بسیار مهربان بودند و هر روز مقابل اردوگاه‌ها صف می‌کشیدند و برایشان غذا و لباس و دیگر مایحتاج زندگی را می‌بردند و حتی به سوی کامیون‌هایی که آنها را حمل می‌کردند، بسته‌هایی پر از شیرینی و میوه پرتاب می‌کردند.

مهاجران لهستانی در صف غذا در شهر تهران
مهاجران لهستانی در صف غذا در شهر تهران

من که در گیرودار همان سال‌های دور به دنیا آمده‌ام، درآن ایام کوچک‌تر از آن بودم که خودم خاطره‌ای را از آواره‌گان لهستانی در ایران به یاد داشته باشم. اما سال‌ها بعد که فیلمساز شده بودم، اتفاقی افتاد که چندین سال از زندگی مرا با ماجرای لهستانی‌ها پیوند زد. این نوشته داستان آن پیوند است.

توزیع لباس به کودکان لهستانی
توزیع لباس به کودکان لهستانی

پاییز ۱۳۴۹
با دوستم، پیوس، به گورستان مسیحیان در دولاب تهران رفته بودم. می‌خواستم درباره مسائل یک خانواده مسیحی در یک جامعه مسلمان فیلمی بسازم و زندگی دوست مسیحی‌ام را دنبال می‌کردم. کشیش مسیحی در حال برگزاری مراسم سالمرگ یکی از نزدیکان دوستم بود. بستگان در اطراف قبر ایستاده بودند و مراسم ادامه داشت.

آرامستان لهستانیها و سنگ قبرهای آنها
آرامستان لهستانیها و سنگ قبرهای آنها

در اطراف گورستان شروع به قدم زدن کردم و در محوطه‌ای وسیع سنگ قبرهای یکسانی را دیدم که کنار هم ردیف شده بودندو روی آنها نام‌های غریبه‌ای نوشته شده بود. تاریخ مرگ‌ها همگی در حدود ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ بود. اما آنچه برایم عجیب بود تفاوت سنی افراد هنگام مرگ بود. از یک ساله تا بالای هشتاد ساله. کنجکاو شدم. مراسم سالمرگ که تمام شد، از دوستم پیوس و چند نفر دیگر درباره قبرهای یکسان با نام‌های غریبه پرسیدم. آنها هم چیزی نمی‌دانستند. بالاخره کشیش مسیحی به طرف من آمد و گفت:

کودک لهستانی و توزیع نان در یکی از اردوگاه های تهران
کودک لهستانی و توزیع نان در یکی از اردوگاه های تهران

« اینها قبرهای لهستانی‌هایی است در زمان جنگ دوم جهانی از سیبری به ایران آورده شدند! وقتی که به ایران آمدند، آنقدر در سیبری تحمل بیماری و گرسنگی کرده بودند که گروه گروه می‌مردند، اما ایرانی‌ها خیلی به آنها محبت کردند. »

از سال ۱۳۴۹ تا سال ۱۳۵۴
به هرکس مراجعه می‌کردم لبخند می‌زد و می‌گفت: « جنگ دوم جهانی؟ … جالبه … اما چه ربطی به حالا داره! » یا چیزی شبیه به این. من عادت کرده بودم و می‌دانستم که برای فیلم‌های خوب، مشکل می‌توان تهیه‌کننده‌ای پیدا کرد. اما اینجا هدف ساختن یک فیلم نبود، هدف حفظ لحظه‌ای از تاریخ ایران بود که حتی برای نسل من که در گیرودار جنگ دوم جهانی متولد شده‌ایم ناشناخته یا حتی گمشده مانده بود و چه لحظات فراوانی در تاریخ ایران هست که اگر به درستی حفظ شده بود، امروز به کشورمان نگاه دیگری داشتیم. بگذریم. نه وزارت فرهنگ و هنر، و نه تلویزیون ملی ایران، و نه هیچ تهیه‌کننده خصوصی علاقه‌ای به تهیه فیلمی در مورد لهستانی‌ها در ایران نشان نمی‌داد. اما من بیکار ننشسته بودم. در ادامه تحقیقاتم با خانواده افخمی آشنا شدم. از طریق خانم میترا افخمی با مادرش، خانم یانکا، آشنا شدم. او از زنان لهستانی‌ای بود که زمان جنگ به ایران آورده شده  و در اینجا ازدواج کرده و ماندگار شده بود.

زنان لهستانی داخل اردوگاهی در تهران
زنان لهستانی داخل اردوگاهی در تهران

و باز از طریق آنها با خانم آنا افخمی، خانم دکتر معتمد، خانم دکتر هروی و بسیاری دیگر آشنا شدم و خاطراتشان را از آن دوران پرسیدم و ضبط کردم. اما هنوز امیدی به یافتم تهیه‌کننده‌ای نبود.

سال ۱۳۵۴

محمدرضا پهلوی
محمدرضا پهلوی

شاید ما ایرانی‌ها ملت غریبی هستیم. برنامه‌ریزی‌های زیربنایی و دراز مدت کمتر برایمان جالب است و بیشتر به خوش‌خدمتی‌های لحظه‌ای و برنامه‌های نمایشی و بی‌پشتوانه دلخوش می‌کنیم. در این میان فیلمساز‌های زرنگ‌تر هم خوب می‌دانند که چگونه از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، و آنها که عمیق‌تر به ماجراها می‌نگرند غالباً کلاهشان پس معرکه است. باز هم بگذریم. روزی خبردار شدم که مدیر تولید تلویزیون ملی ایران در به در دنبال من می‌گردد. به ملاقاتش رفتم. هیجان زده بود و مثل کسی که برای اولین بار موضوع مهمی را کشف کرده باشد به من گفت: « می‌دانی چه شد؟! … اعلی‌حضرت و علیاحضرت که به زلاندنو سفر کردند، وقتی از هواپیما پیاده می‌شدند با گروه کودکانی برخورد کردند که لباس‌‌های ملی لهستانی‌ها را پوشیده بودند و دسته‌جمعی شعری را به زبان لهستانی می‌خواندند. تعجب کرده بودند که آن کودکان لهستانی در زلاندنو چه می‌کردند و به آنها گفته شده بود: «اینها فرزندان آن کودکان یتیم لهستانی هستند که در فاصله سال‌های ۱۹۴۲ – ۱۹۴۵ میهمان کشور ایران بودند و برای تشکر از انسان‌دوستی و میهمان‌نوازی ایرانیان در آن سال‌ها، به استقبال شما که نماینده آن کشور هستید آمده‌اند. » مدیر تولید تلویزیون با هیجان ماجرا را برایم شرح می‌داد و من که به او و هیجانش زل زده بودم با خودم فکر می‌کردم: « انگار این چهار پنج سالی که من به همه التماس می‌کردم تا شرایط ساخت فیلم لهستانی‌ها را برای من فراهم کنند، حرف مفت زده بودم و حتماً بایستی شاه به زلاندنو می‌رفت و شاهد آن صحنه می‌شد تا کسی به حرف من توجهی بکند. » باز هم بگذریم.
مدیر تولید تلویزیون از من خواست به زلاندنو بروم و از مراسم جشن سی‌امین سالگرد ورود لهستانی‌ها به زلاندنو فیلمی تهیه کنم. پیشنهادش را پذیرفتم به شرط آن که به من امکان داده شود که ماجرای حضور لهستانی‌ها را در ایران هم تعقیب و فیلمبرداری کنم! و البته که این بار همه پیشنهادهای من پذیرفته شد. با مرحوم قوانلو که یادش همیشه برایم گرامی خواهد بود و سینمای ما هرگز قدرش را به درستی نشناخت، به زلاندنو رفتیم. او فیلمبرداری می‌کرد و من کارگردانی و صدابرداری.  یادم هست شب اولی که به زلاندنو رسیدیم، برای گذران وقت در اوکلند به سینما رفتیم. فیلم « فرانکشتاین جوان » اثر مِل بروکس را دیدیم که به سبک فیلم‌های قدیمی ساخته شده بود. من که آن زمان مل بروکس را نمی‌شناختم، اول با خودم فکر کردم که چقدر زلاندنویی‌ها در فیلم‌سازی عقب مانده‌اند، اما فیلم که ادامه پیدا کرد و من و قوانلو از خنده روده‌بر شدیم، تازه فهمیدم مل بروکس زلاندنویی نیست و فیلمساز بسیار صاحب سبک و خوش قریحه‌ای است. روز بعد به ولینگتن رفتیم.

اصفهان شهر کودکان لهستانی
اصفهان شهر کودکان لهستانی

کودکان یتیم لهستانی در ایران، مردان و زنان چهل و چند ساله شده بودند و رفتارشان با ما طوری بود که انگار می‌خواستند تمام محبتی را که آن سال‌ها در ایران دیده بودند در مورد ما دو نفر جبران کنند. خانم ستفانیا سوندی، آقای مهندس ریچارد بیالوستوتسکی و بسیاری دیگر که اسامی‌شان برایم سخت‌تر از آن بود که که طی گذر سال‌ها در یادم بماند، اما هیچ کس از محبت کم نگذاشت و ما خوب می‌دانستیم که آن همه محبت به خاطر شخص من و قوانلو نبود، بلکه به خاطر آن بود که ما ایرانی بودیم.

زنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادی
زنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادی

مراسم سی‌امین سالگرد را فیلمبرداری کردیم و به ایران برگشتیم. در ایران به جز مرحوم قوانلو چند فیلمبردار دیگر هم با من همکاری کردند که از آن میان فیلمبردار خوب و حساس، اسماعیل امامی، بیشترین سهم را داشت. در شهرهای مختلف مثل اصفهان، اهواز، بندر انزلی و قزوین به دنبال باقیمانده‌های یک واقعه تاریخی بودیم که اگر ثبت نمی‌شد برای همیشه فراموش شده بود. خانم میترا افخمی مرا به دکتر فیلیپویچ که سال‌ها با خانواده‌اش در قزوین زندگی و طبابت می‌کرد و به بسیاری دیگر از بازماندگان لهستانی‌هایی که در سال‌های ۱۹۴۱ – ۱۹۴۵ به ایران آورده شدند، معرفی و همکاری‌شان را برای حضور در فیلم جلب کرد. ما با استفاده از عکس‌های قدیمی، خانه‌ها، کوچه‌ها و حتی ایوان‌هایی را می‌یافتیم که در آن سال‌های دور لهستانی‌های آواره در آنجا عکس‌های یادگاری انداخته بودند و از آنها فیلمبرداری می‌کردیم و البته در همه جا گورستان پرت افتاده مردمِ آواره‌ای که از بیماری و رنج مرده بودند با سنگ‌های یادبودی که نام‌هایی غریبه بر آنها حک شده بود، نقطه عطف فیلم بود.

سربازان لهستانی در راه انتقال به اهواز از طریق راه آهن
سربازان لهستانی در راه انتقال به اهواز از طریق راه آهن

البته در این جستجو به نکته‌های ظریفی هم برخوردیم؛ مثلاً هنوز در شهر اهواز محله‌ای است به نام کمپولو و تقریباً هیج کس نمی‌داند که این نام غریب از کجا آمده است. محله‌ای است بسیار سنتی با ساکنانی بسیار مؤمن که دردوران پیش از انقلاب اسلامی هم مراسم مذهبی را به تمام و کمال اجرا می‌کردند و گویی هرگز از خود نپرسیده‌اند که منطقه‌ای با چنین ویژگی‌ای چه مناسبتی با نامی چون کمپولو دارد و اصلاً کمپولو یعنی چه؟ کمپولو یعنی کمپ پولونیا، یعنی اردوگاه لهستانی‌ها. در آن سال‌های دور یکی از اردوگاه‌های آواره‌گان لهستانی پناهنده به ایران در این محله قرار داشت.

سربازان لهستانی در راه شهر اهواز
سربازان لهستانی در راه شهر اهواز

به هر حال فیلمبرداری فیلم لهستانی‌ها با همه گرفتاری‌ها و جذابیت‌هایش برای یافتن افراد، مکان‌ها، عکس‌ها و اسناد قدیمی و گورستان‌های پرت افتاده صورت گرفت. حدود نوزده ساعت فیلم ۱۶ میلی‌متری تهیه شده بود. باید به تدوین فیلم فکر می‌کردم و این دوباره ابتدای مشکل بزرگی بود.

سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷
در ۱۳۵۴ به دلایل متعدد ترجیح دادم که از استخدام تلویزیون ملی ایران استعفا دهم و به طور آزاد با آن همکاری کنم. طی نامه‌ای به مدیر عامل آن زمان تلویزیون استعفای خود را اعلام و درخواست کردم موافقت کند فیلم لهستانی‌ها را در آتلیه شخصی خودم تدوین کرده، پس از پایان به تلویزیون تحویل دهم. مدیر عامل تلویزیون هم موافقت کرد و از همان لحظه مشکل بزرگ من شروع شد. مشکل بزرگ از این قرار بود: در کشور ما همچون بسیاری از نقاط دیگر دنیا وقتی بودجه‌ای برای تهیه فیلم در اختیار گذاشته می‌شود که آن فیلم به درد تبلیغات دولتی بخورد یا امید آن برود که از نظر تجاری سرمایه قابل توجهی را برگرداند. در این روال مسائل فرهنگی و تاریخی غالباً جنبه فرعی دارند. در ابتدای این نوشته آوردم که بالاخره پس از چند سال به این در و آن در زدن امکان ساختن فیلم لهستانی‌ها به این دلیل به من داده شد که شاه و ملکه به زلاندنو سفر کردند و شاهد تشکر کودکان لهستانی‌الاصل مقیم زلاندنو از نمایندگان مردم ایران بودند. از صحنه ورود آنها به زلاندنو فیلمی تهیه شده بود و طبعاً حساسیت بسیار در مورد گنجاندن این صحنه در فیلم من وجود داشت. فیلمساز اگر نسبت به حرفه‌اش تعهدی داشته باشد گاه در شرایطی بسیار سخت قرار می‌گیرد. از طرفی سفر شاه و ملکه به زلاندنو و تشکر لهستانی‌ها از آنها یک واقعیت مستند بود که در یک جامعه آرام و فارغ از پیشداوری می‌توانست در فیلم نشان داده شود و همان‌گونه که بود یعنی به عنوان یک واقعیت مورد ارزیابی قرار گیرد، از طرف دیگر در شرایط حساس آن زمان در جامعه ما، حضور چنین صحنه‌ای در فیلم بلافاصله در نگاه مردم آن را به یک فیلم دولتی و تبلیغاتی تبدیل می‌کرد و اصولاً کسی به واقعیت تاریخی موجود در فیلم که سراسر بر انسان‌دوستی مردم ایران تأکید داشت، توجهی نشان نمی‌داد. و این مشکل بزرگ من بود: با آن صحنه چه باید می‌کردم؟!

روزنامه لهستانی ها در تهران با تصویر یاز محمدرضا پهلوی
روزنامه لهستانی ها در تهران با تصویر یاز محمدرضا پهلوی

سه سال تمام بارها و بارها همه فیلم‌های گرفته شده را روی میز مونتاژ در منزلم نگاه کردم تا راه حلی بیابم. راه حلی وجود نداشت. در تصمیم‌گیری تنها مانده بودم و هر بار که سراغ فیلم را از من می‌گرفتند جواب می‌دادم: «منتظرم اسناد و مدارک دیگری را از خارج برایم بفرستند تا شروع به تدوین فیلم کنم.» تردید من سه سال ادامه داشت تا بالاخره سرنوشت، تکلیفم را با خودم روشن کرد: انقلاب شد.
سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱
با وقوع انقلاب تکلیف صحنه ورود شاه و ملکه به زلاندنو و تشکر لهستانی‌ها به طور قطع روشن شد: حذف! اما باز هم از جهتی دیگر بلاتکلیف بودم. مسئولان جدید تلویزیون چه کسانی بودند و با چه نگاهی به این موضوع که چندین سال از عمر مرا درگیر خود کرده بود نگاه می‌کردند. امکان مونتاژ فیلم آن گونه که می‌خواستم برایم وجود داشت، اما نگاتیوهای فیلم در لابراتوار تلویزیون بود و بدون آنها امکان قطع نگاتیو و تکثیر فیلم وجود نداشت. تا ۱۳۶۰ – ۱۳۶۱ منتظر ماندم تا اوضاع مملکت و تلویزیون بیشتر تثبیت شود و بدانم در تلویزیون که حالا نامش صدا و سیما شده بود، با چه کسی طرف هستم. طی این مدت با برادران بدیع که صاحبان لابراتوار بدیع بودند تماس گرفتم و به آنها پیشنهاد کردم نگاتیوها و کلیه حقوق فیلم را از صدا و سیما خریداری کنیم تا این سند تاریخی در اوضاع آشفته‌ای که آن زمان وجود داشت نابود نشود و آنها موافقت کردند.

مسابقه فوتبال بین لهستان و ایران در حضور تماشاچیان لهستانی در تهران
مسابقه فوتبال بین لهستان و ایران در حضور تماشاچیان لهستانی در تهران

به آقای محمد بهشتی که آن زمان رییس گروه فیلم و سریال صدا و سیما بود، نامه‌ای نوشتم و او را در جریان فیلم لهستانی‌ها قرار دادم. او باهوش‌تر از آن بود که بی‌مقدمه با فروش فیلم به من موافقت کند. دو نفر را از طرف گروه فیلم و سریال فرستاد تا راش‌های فیلم را ببینند و نظرشان را اعلام کنند. آن دو نفر آقایان عبدالله اسفندیاری و داوود میرباقری بودند که به آتلیه شخصی من آمدند و چند ساعتی از راش‌های فیلم را دیدند و پس از یک هفته نظر گروه فیلم و سریال به من اعلام شد: « موضوع فروش نگاتیوها و حقوق فیلم به شما منتفی است، اما گروه فیلم و سریال مخارج تدوین، صداگذاری، موسیقی و میکساژ فیلم را می‌پذیرد، البته در صورتی که لابراتوار صدا و سیما وجود نگاتیوهای فیلم را در آرشیو لابراتوار تأیید کند. » به لابراتوار رفتم و از دوست و همکار قدیمی‌ام دکتر اکبر عالمی که آن زمان مسئول لابراتوار صدا و سیما بود، خواستم تا نامه‌ای مبنی بر تأیید وجود نگاتیوها در لابراتوار بنویسد. او از یکی از کارمندانش خواست تا آرشیو نگاتیوها را بررسی کند. کارمند رفت و یکی دو دقیقه بعد برگشت و گفت: « نگاتیو فیلم لهستانی‌ها در آرشیو است. » با خوشحالی تأیید لابراتوار را گرفتم و به دفتر گروه فیلم و سریال رفتم و قرار شد فیلم را آماده نمایش کنم.

سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۲
موضوع جدی شده بود. به خانواده‌ام گفتم به حدود ده روز وقت نیاز دارم تا طرح تدوین فیلم را بنویسم و طی این ده روز نمی‌خواهم با هیچ کس ملاقات یا حتی مکالمه تلفنی داشته باشم: « اصلاً بهتر است بگویید که به سفر رفته! »
صبح روز بعد به اتاق کارم رفتم، در را بستم تا تمرکز ذهنی ده روزه‌ام را شروع کنم. صحنه‌هایی را که چند سال، بارها و بارها روی میز مونتاژ دیده بودم در ذهنم مرور می‌کردم و پشت سر هم می‌نوشتم. واقف نبودم که فیلم لهستانی‌ها مدت‌ها بود در ذهنم ساخته شده بود و فقط بایستی طرح آن را به روی کاغذ می‌آوردم و روی میز تدوین صحنه‌ها را به هم می‌چسباندم. دو ساعت بعد طرح تدوین فیلم نوشته شده بود، از اتاق کارم که بیرون آمدم، اعضای خانواده‌ام به من خندیدند و گفتند: « تو که می‌خواستی خودت را ده روز زندانی کنی، پس چی شد؟ » جواب دادم: « ظاهراً فیلم از مدت‌ها پیش در ذهنم ساخته شده بود، فقط خودم نمی‌دانستم. »

آشپزخانه توزیع غذا در اردوگاه تهران
آشپزخانه توزیع غذا در اردوگاه تهران

از خانم فریده عسگری، همکار صمیمی تدوینگرم خواهش کردم در تدوین فیلم با من همکاری کند. همکاری او که بسیار منظم و دقیق بود بار مرا سبک می‌کرد و می‌توانستم به نیازهای دیگر فیلم چون موسیقی و گفتار بی‌اندیشم.
سال‌ها در رشته‌های مختلف موسیقی فعالیت و تحصیل کردم، ‌اما سینما حرفه‌ای است که همه ذهنیت‌های گوناگون انسان را در خود می‌بلعد. از وقتی به سینما پرداختم، کار جدی روی موسیقی را کنار گذاشتم و امروز تنها پیوند من با آن گاهگاه نوشتن موسیقی برای فیلم‌های خودم است. پیش از این برای چند فیلم کوتاه موسیقی نوشته بودم، اما فیلم « لهستانی‌ها » دومین فیلم بلندی بود که می‌خواستم برایش موسیقی بنویسم. برادر خانم آنا افخمی که زمان جنگ به سیبری برده شده بود در اردوگاه‌های آنجا بیمار شده و وقتی مرگ را نزدیک دیده بود ملودی‌ای را که خودش ساخته و با ویولن می‌نواخت به یادگار خواهرش که نوازنده پیانو بود تقدیم کرده بود و خانم آنا هنوز هم که بیش از هشتاد سال سن دارد گاهگاه آن ملودی را با احساس فراوان اجرا می‌کند. من با اجازه آنا آن ملودی را گرفتم و همراه با چند تم لهستانی دیگر با تم معروفی که سال‌ها پیش بر اساس شعر معروف وحشی بافقی – دوستان شرح پریشانی من گوش کنید – ساخته شده بود ادغام کردم و از ادغام این تم‌های لهستانی و ایرانی موسیقی فیلم شکل گرفت. حاصل، موسیقی نسبتاً جذابی شد که چندسال بعد آقای دکتر اکبر عالمی که برنامه سینمایی « آن روی سکه » را در تلویزیون اجرا می‌کرد، با موافقت من مدت‌ها قسمت‌هایی از آن را برای موسیقی شروع برنامه مورد استفاده قرار می‌داد.

زنی لهستانی ، نگهبان در اردوگاه دوشان تپه
زنی لهستانی ، نگهبان در اردوگاه دوشان تپه

گفتار فیلم نیز داستان خودش را دارد. اعتقاد داشتم کسی که گفتار را می‌نویسد و می‌گوید باید نسبت به فیلم احساسی شبیه من داشته باشد، و چه کسی نسبت به موضوع احساسی نزدیک‌تر از خود من داشت. با آن که کار شاقی بود گفتار فیلم را نوشتم و شبی همه پتوهای منزلمان را به در و پنجره‌های اتاقم آویزان کردم تا صداهای خیابان مزاحم نباشد و با یک ضبط صوت ناگرای قدیمی از ساعت ۹ شب تا ۴ صبح به تنهایی گفتار را ضبط کردم. امروز از کرده‌ام پشیمانم، چون گرچه احساسی که می‌خواستم به فیلم منتقل شد، اما تا به امروز هر بار که فیلم را می‌بینم کیفیت فنی صدا در آن شرایط ضبط، آزارم می‌دهد… و بالاخره کار تدوین و میکساژ صدای فیلم هم به انجام رسید و فیلم برای قطع نگاتیو به لابراتوار داده شد.
سال ۱۳۶۲
من معمولاً با همکارانم در کار سینما رابطه‌ای بسیار صمیمی دارم، به خصوص با کسانی که در این حرفه زحمت زیادی می‌کشند ولی کمتر دیده و شناخته می‌شوند. یادم هست وقتی که مرحوم اسماعیل فیجانی، که بیش از چهل سال در لابراتوارهای سینمایی ایران زحمت کشید و شاگردان بسیار را آموزش داد، فوت کرده بود، برای مراسم ختمش به مسجد رفتم، حتی نیمی از سالن مسجد نیز پر نشده بود. کافی بود جوان بی‌تجربه‌ای یکی دو بار در فیلمی مردم‌پسند ظاهر شده و به دلیلی فوت کرده باشد، حتماً برای شرکت در مراسم ختمش تا بیرون مسجد صف می‌کشیدند. کاری نمی‌توان کرد، این طبیعت سینماست.

کارگاه خیاطی ژاله Gout Sklepu متعلق به لهستانی ها در خیابان لاله زار
کارگاه خیاطی ژاله Gout Sklepu متعلق به لهستانی ها در خیابان لاله زار

به هر حال، ده روزی پس از آن که فیلم را برای قطع نگاتیو به لابراتوار دادم، برای پرس‌وجو در مورد پیشرفت کار سری به آنجا زدم. برایم عجیب بود. دوستانم در لابراتوار، از دور که مرا می‌دیدند به سرعت سلامی کرده، راهشان را کج می‌کردند که با من حرف نزنند. از خودم می‌پرسیدم من چه کرده‌ام که همه از من می‌گریزند. چیزی به عقلم نمی‌رسید. بالاخره یکی از آنهاکه دل به دریا زده بود بی‌مقدمه از من پرسید: « نگاتیوهای این فیلم لهستانی‌ها پهلوی شماست؟» مثل برق گرفته‌ها بدنم لرزید و گفتم: «پهلوی من؟!… اگر پهلوی من بود اینجا چه کار می‌کردم؟!» با خونسردی جواب داد: « به هرحال اینجا که نیست .. خیلی گشتیم! … توی انقلاب خیلی از نگاتیوها گم و گور شده! » سعی کردم آرام بمانم و گفتم: « اما روزی که برای گرفتن تأیید وجود نگاتیوها به لابراتوار آمدم یکی از مسئولان آرشیو وجود نگاتیوها را تأیید کرد. » خندید و باز هم خونسرد گفت: « اشتباه کرده بود .. اون پنج دقیقه نگاتیو بود مربوط به سفر شاه به لهستان .. مال شما چند ساعت بود؟ » گفتم: « حدود نوزده ساعت!! »
از فردا با چراغ قوه‌ای در دست در انبار لابراتوار، مشغول جست‌وجوی نگاتیوهای فیلم لهستانی‌ها که نامش را « مرثیه گمشده » گذاشته بودم، شدم. حلقه‌های نگاتیو را از جعبه‌های غالباً بدون مشخصات بیرون می‌آوردم و با چراغ قوه یکی یکی بررسی می‌کردم. روزهای اول بسیار ناامیدکننده بود، اما پس از حدود ده روز از زیر صدها جعبه حلبی بدون عنوان صحنه‌های آشنای فیلم گمشده‌ام را پیدا کردم، یک جعبه، سه جعبه، چهار جعبه … بالاخره به جز یک جعبه فیلم که هرگز پیدا نشد و نگاتیو مربوط به آن به ناچار از روی کپی پوزیتیو تهیه شد، بقیه جعبه‌های نگاتیو را پس از نزدیک به دو هفته جست‌وجو پیدا کردم و فیلم قطع نگاتیو شد و اولین کپی آن از لابراتوار بیرون آمد.

پوستر فیلم مرثیه گمشده خسرو سینایی
پوستر فیلم مرثیه گمشده خسرو سینایی

برای اولین بار فیلم در کلیسای ایتالیا‌یی‌ها در خیابان نوفل‌لوشاتوی تهران نمایش داده شد. تماشاگران فیلم بسیار متفاوت بودند، به جز خود لهستانی‌هایی که در تهران مانده بودند، چند نفری اهل سینما و چند نفر از استادان تاریخ، که از آن میان حضور استاد باستانی‌پاریزی برایم بسیار مغتنم بود. فیلم مدت‌ها پس از آن در آرشیو تلویزیون گم شد و فقط چند سال بعد (۱۹۸۶) در فستیوال فیلم‌های مربوط به مهاجران در سوئد به نمایش درآمد و دوباره برای خاک خوردن به آرشیو برگشت. یک بار هم کنگره بین‌المللی مستندسازان در لوس‌آنجلس آن را برای نمایش دعوت کرد که به هزار و یک دلیل غیرمنطقی فیلم فرستاده نشد. دو بار هم اداره مطالعات و ارتباطات بین‌المللی وزارت امور خارجه در مراسمی مرتبط با جنگ دوم جهانی و ایران، قسمت‌های بسیار کوتاهی از فیلم را نشان داد. بار اول من و خانم آنا افخمی دعوت شدیم و هر یک چند جمله‌ای صحبت کردیم. بار دوم کیفیت نمایش آن قدر بد بود که من نتوانستم تحمل کنم و سالن را ترک کردم.

نماد سربازان ، زنان ، مردان و کودکان مدفون شده لهستانی در گورستان تهران
نماد سربازان ، زنان ، مردان و کودکان مدفون شده لهستانی در گورستان تهران

مطبوعات سینمایی چون همیشه ترجیح دادند مثل بقیه فیلم‌هایم در مورد « مرثیه گمشده » هم چندان به خود زحمت ندهند. گاهی یکی دو جمله‌ای اینجا و آنجا … وقتی که دو سه سال پیش چهل سال سینمای مستند ایران در برنامه سینما دو ریال در پاریس نمایش داده می‌شد، باز هم « مرثیه گمشده » فراموش شد و به این برنامه ارائه نشد. احساس می‌کنم مثل اینکه تعمدی در کار است تا مردم دنیا از انسان‌دوستی و میهمان‌نوازی ایرانیان بی‌خبر بمانند. باز هم بگذریم. فقط یک بار دو سه سطری درباره « مرثیه گمشده » در پانویس کتابی اشک به چشمم آورد. کتاب شاهنامه آخرش خوش است، نوشته استاد باستانی‌پاریزی، پانویس صفحه ۸۱۶ : « باید فیلم مرثیه گمشده خسرو سینایی را درباره آواره‌گان لهستانی دید و آن وقت در این باب تفکر کرد! این اثر از شاهکارهای فیلمسازی مستند روزگار ماست و من آن را در سفارت واتیکان در ایران مشاهده کرده‌ام.»

مسیر مهاجرت آوارگان لهستانی از سیبری به ایران و خروج آنها
مسیر مهاجرت آوارگان لهستانی از سیبری به ایران و خروج آنها
*سفارت واتیکان و کلیسای ایتالیا‌یی‌ها در نزدیکی هم در خیابان نوفل‌لوشاتو قرار گرفته‌اند و فیلم مرثیه گمشده، برای اولین بار در سالن کلیسای ایتالیایی‌ها نمایش داده شد، نه در سفارت واتیکان. شاید علت این اشتباه نزدیکی این دو مکان به هم بوده است برای من همین چند جمله جوابگوی همه سال‌هایی است که با « مرثیه گمشده » زندگی کرده‌ام.

خرداد ۱۳۸۳
از ایام جوانی جمله‌ای آموزنده در ذهنم مانده است که یادم نیست در کجا خوانده‌ام. شاید از آلبر کامو باشد در کتاب اسطوره سیزیف. مفهوم کلی این جمله چنین است: « شاید دانشمند یا هنرمندی باشی که مهم‌ترین اثرت را خلق کنی و در یک لحظه اتفاقی بیافتد که آن اثر کاملاً نابود شود، باید بیاموزی که خم به ابرو نیاوری! » من تفکر آلبر کامو را می‌پسندم و می‌کوشم خم به ابرو نیاورم، گرچه کار سختی است. از « مرثیه گمشده » ممنونم، چون سال‌های درازی از عمرم را با زیبایی و هیجان سازنده پر کرد. می‌توان به آن بی‌اعتنا بود، می‌توان آن را در آرشیوها به خاک خوردن واداشت و حتی گم کرد. اما نمی‌توان لحظات زیبایی را که من با آن سر کردم از من گرفت. روزی گفته بودم:

زندگی پوچ است، بی‌معناست

راست می‌گویی رفیق راه

زندگی یک لحظه تنهای توخالیست!

خالیِ این لحظه را پر کن

« زندگی عالیست !! »

من با « مرثیه گمشده » عالی زندگی کردم !

توجه:
چند سال پس از نگارش این مقاله، فیلم « مرثیه گمشده » توسط نزدیکان و فرزندان لهستانی‌هایی که برای ابد در ایران ماندگار شده بودند، کشف شد. نواری از این فیلم را که در معرض نابودی بود، به لهستان بردند و عالی‌ترین مقامات لهستان با اهدای نشان‌هایی از سازنده فیلم قدردانی کردند؛
نشان « صلیب شوالیه جمهوری لهستان » توسط – لخ کاچینسکی –  رییس جمهور فقید لهستان (۲۰۰۸ میلادی)
نشان « GLORIA ARTIS » توسط وزارت فرهنگ لهستان (۲۰۱۰ میلادی)

خسرو سینایی 21 خرداد 1392 انجمن صنفی راهنمایان
خسرو سینایی ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ انجمن صنفی راهنمایان

خسرو سینایی ، خرداد ۱۳۹۲

منابع و سرچشمه ها باستانی پاریزی، محمد ابراهیم (۱۳۷۴)، شاهنامه آخرش خوش است. تهران: عطایی
فصلنامه پل فیروزه ، سال چهارم ، شماره سیزدهم ، پاییز ۱۳۸۳

همسفران

  1. چقدر مطالبتون گیراست…ممنون
    فیلم مرثیه گمشده نسخه فارسی را پیدا کردم لینکشو اما با این سرعت زغالی اینترنت ایران و حجم بالای فیلم ، دریغ از حتی یک دقیقه که بتونم ببینم. دلم سوخت خبلی..

    شهریار: از اظهار لطف صمیمانه شما سپاس گزارم .

  2. سلام،
    خوشحالم که سعادت حضور در این مراسم را داشتم.
    سپاس فراوان بابت تمام زحماتی که تقبل کردید.
    خیلی خوب بود.

    شهریار:
    سلام و سپاس از حضور شما بزرگوار

  3. سلام
    من از مطالبی که راجع به آرامگاه در باغ قلهک گذاشته بودید با اینجا اشنا شدم! و معمولا به اینجا سر میزنم! هرچند نمیتوانم در تورها شرکت کنم! ولی از دیدن تصاویر واقعا لذت میبرم!
    خسته نباشید واقعا….
    کشور ما خیلی زیباست و من بی اطلاعم…

    شهریار: سلام و سپاس از اظهار لطف شما ، امیدوارم سعادت همراهی و همسفر شدن با شما را داشته باشم ، باز هم سپاس

  4. مولود طباطبایی

    سلام
    از مطالب جامع شما ممنون .مثل همیشه جالب بود .
    من در سایتی قلعه شهر نو تهران خواندم که تعدادی از دختران جوان لهستانی را به به انجا منتقل کرده بودند .
    سپاس

    شهریار: سلام بر شما ، من هم خوانده ام ، اما بعید می دانم ، چون در اسناد لهستانی و … چیزی در این خصوص اشاره نشده است

  5. کریم کایدان

    با درود و سپاس از مطالب مفید و جامعه ی که برای مطالعه و شناخت از بسیاری از زوایای تاریک(وپنهان)تاریخ گذشته ایران و مهاجرین خارجی به ایران میگذارید.
    با وجود علاقه و مطالعه تاریخ ایران هرگز فکر نمی کردم در کمتر از یک صد سال اخیر مخصوصا در دوران جنگ جهانی دوم باورود مهاجرینی که بهتر است بگوییم انسانهای بی دفاع که به دلیل جنگ اینگونه ره تبعید را ناخواسته در یش گرفتند،چنین تحولات اجتماعی و فرهنگی در جامعه ما رخ داده و افسوس که برخی سیاستها در طول تاریخ باعث گردیده هرگز نتوانیم با چنین رخدادهایی که شناخت و آشنایی از آن می تواند بسیار مفید واقع شود در پی پنهان نمودن بخش هایی اینگونه از تاریخ اجتماعی گردد.
    براستی که مطالعه این مقاله و مقالاتی در این زمینه که در سایت گردآوری نموده اید برای شخص من بسیار تامل برانگیز بوده،و جای تشر و سپاس دارد از محضر شما و دیگر عزیزانی که به هر نحوی با کمترین امکانات سعی در آگاهی دادن و اطلاع رسانی به دیگر افراد جامعه ایرانی را دارید.
    براستی که حسی نوستالوژیک را در من نوعی ایجاد نمود با وجود اینکه سن من هرگز به مشاهده و تجربه چنین وقایعی قد نمی دهد،و همین حس غریب است که مرا وادار به نوشتن این چند خط نموده است.
    تکرار و تکرار…!
    تکرار تاریخی غریب که به انواع مختلف در پهنه این جهان به دلایلی مختلف از جمله جنگ و ویرانی باعث میگردد انسانهایی ناخواسته پهنه این گیتی را در نوردند برای ادامه بقا،رنج مسیرهایی اینگونه را بپیمایند و خاطراتی تلخ و شیرین را برای خود و آیندگان این جامعه بشری به ارث گذارند شاید که روزی دیابیم که حس انسان دوستی زیبا ترین احساسیست که انسان را از کالبد حیوانی خود جدا میسازد و چه بسا که اگر به این احساس تن ندهیم چیزی بجز همان حیوان و خوی حیوانی بیش نیستیم که فی الواقع به کرات در همین جامعه بشری ما شاهد آن هستیم موجودی دوپا که گاها از جایگاه اخلاق و انسان دوستی به چه سادگی سقوط می نماید.
    براستی برآنان که روزی میهمانان ناخوانده و درمانده این مرز و بوم بودند چه رفت و از خود چه بیادگار گذاردند و فرزندان و نوادگانشان با یادآوری خاطرات پدران و مادران خود چگونه به قضاوت خواهند نشست؟!
    با آرزوی بهترین ها برای شما و آنان که شرافت انسانی را به هر نوعی پاس میدارند.

    شهریار: سلام و درود
    سپاس از اظهار لطف و محبت صمیمانه شما نسبت به سفرنویس ، حقیقت امر این است که اگر به قسمت – درباره من- در سایت سفرنویس مراجعه فرمائید ، تنها نگرانی من آینده ایران ، فرزندان اکنون (که مدیران فردای این سرزمینند) ، فردایی بدون امید ! و به قول شما ما زود فراموش می کنیم و شاید مردمانی زودباور شده ایم و از تاریخ درس نمی گیریم .
    به امید فردایی بهتر برای ایران زمین

  6. خیلی ممنون از این گزارش
    من سالهاست که با این موضوع آشنا شده ام. شنیده بودم آقای خسرو سینایی فیلمی در مورد آوارگان لهستانی درست کرده اند ولی موفق نشدم ردی از آن بدست بیاورم تا اینکه امروز با خواندن مصاحبه آقای سینایی بصرافت افتادم و با جستجوی کوتاهی در اینترنت نشانی شما را بدست آوردم.
    یک ماجرا در این مورد را نیز خودم شاهد بودم و آن زمانی بود که شهر بم با زلزله ویران شد. در آن موقع در لندن بودم و شاهد بودم زنان سالخورده لهستانی که در آنجا انجمنی داشتند و دو کتاب نیز در باره سرگذشت خودشان چاپ کرده بودند مقداری از مستمری خودشان را برای کمک به زلزله زدگان آورده بودند و خیلی نسبت به مردم ایران قدردان بودند و برای کشته شده های زلزله می گریستند.
    اما مطلب دیگری خواستم بدانم و اینکه آیا می شود ای میل آقای سینایی را به من بدهید یا راهنمایی کنید چطور می شود با ایشان تماس گرفت؟ از لطف شما پیشاپیش تشکر می کنم.

    شهریار: سپاس از نکته شما در خصوص زنان لهستانی ، درخصوص استاد ، ایشان با اینترنت زیاد ارتباط ندارند ، اما اگر بحثتان مهم است می توانم شماره ایشان را در اختیار شما قرار دهم

  7. بعد از خواندن کتاب از ورشو تاتهران بود که متوجه شدم که در حق مردم لهستان چه ظلم هایی شده و چه ستم ها یی که مردم متحمل شدند.نام آقای سینایی و نام فیلم ایشان را در این کتاب خواندم. امیدوارم که بتوانم این فیلم را ببینم.
    به عنوان یک انسان از آقای سینایی سپاسگزارم که با به تصویر کشیدن این مصایب همت والای مردم لهستان را در معرض دید قرار دادند.
    با آرزوی موفقیت روزافزون برای آقای سینایی و همکاران محترمشان

    شهریار: سلام و درود ، مهرتان افزون
    پیام شما را به استاد سینایی منتقل خواهم کرد.

  8. حسن شیرزادی

    ممنون از لطف تان
    مطلبی را که در مورد مراجعه دو زن سالخورده لهستانی برای کمک به زلزله بم بود در قالب یک مقدمه در ابتدای مصاحبه ای که با آقای سینایی درج کرده اید تهیه کرده و روی سایت خودم قرار داده ام.
    در آنجا آورده ام که متن مصاحبه را از کجا آورده ام و لینک مطلب را هم داده ام.
    امیدوارم که مشکلی نباشد ولی اگر راضی نیستید بفرمائید تا مطالب را که شما درج کرده اید حدف کنم.
    خسته نباشد و دست مریزاد

    شهریار: سلام و سپاس از شما
    مقاله زیبایی بود ، سپاس از نگاهتان

  9. درود بر شما
    بسیار ممنون و سپاسگزارم. اصلا به اندیشه من نمی آمد که بتوانم نوشته ای درباره لهستانی هایی که به ایران اورده شدند بیابم تا اینکه در یک بعد از ظهر هنگامی که داشتم کتابی از دکتر مهدی حمیدی شیرازی می خواندم به نام ‘ دریای گوهر’ در یکی از بخشهای این کتاب داستانی درباره یک سرباز روسی بود که یهو یادم افتاد به لهستانی هایی که به ایران آورده شدند در جنگ جهانی دوم .بلند شدم و پای اینترنت نشستم و هرگز گمان نمی کردم که بتوانم نوشته و یا بهتر بگویم دلنوشته ای به این کاملی دراینباره بخوانم. بسیار سپاسگزارم از آقای سینایی عزیز و بسیار ممنون از شمای گرامی که این نوشته را بر روی سایت خود گذاشتید.

    شهریار: سلام و سپاس از نگاهتان به سفرنویس
    به امید دیدار؛ همراهی و همسفر شدن با شما
    ته نویس: پیشنهاد می کنم بخش ایران و لهستان تارنمای سفرنویس را مطالعه کنید

  10. با سلام من در این مورد چیزی نمیدونم میشه لطف کنید امکان دانلود فیلم آقای خسرو سینایی رو فراهم کنید یا حداقل بگوئید که از کجا میشه این فیلم رو تهیه کرد یه پیشنهاد دیگر تورهایی که انجام میشه امکانش هست تمام عکسهای آن به همراه جا و مکان و آدرس و مشخصات آن را به صورت یک آرشیو در بیاورید و در اختیار کسانی که نمی توانند به این تورها بیایند بگذارید مثلا در سایتتون امکان دانلود بزارید که بشود با جاهای ناشناخته تهران و دیگر جاها آشنا شد حداقل لذت بصری ببریم اگر نمیتوانیم در تورها شرکت کنیم امیدوارم به پیشنهادم اهمیت بدهید خیلی ممنونم.

    شهریار: سلام دوباره، فیلم در تور آرامستان عرضه می شود، بیشتر مکانهای مورد بازدید، بازدیدشان برای عموم مهیا نشده و معرفی آنها به همراه آدرس ، باعث اختلال در کار و دلگیری دوستان مسافر می شود ، چون به درهای بسته خواهند خرد، معمولا همراهان و مسافران هر تور ، سفرنامه ای از خود در فضای مجازی به یادگار می گذارند، می توانید با یک سرچ به تصاویر دسترسی داشته باشید

  11. با سلام
    میخواستم یه تشکر کنم از آقای سینایی به خاطر این کار ارزشمندشون هر چند تو این دوران برای این جور تلاشها هیچ ارزشی قایل نیستند و نادیده گرفته میشن یه تشکر هم از شما بابت این زحماتی که تو این سایت میکشید و بگم که حدود شصت سال پیش مردمون چه برخوردی با یه عده مهاجر جنگ زده لهستانی داشتن و الان با گذشت شصت سال از اون زمان و پیشرفتهایی که مثلا تو رفتار و فرهنگمون شده چه برخوردی با مهاجرین افغان داریم آیندگان قضاوت خواهند کرد

    شهریار: سلام ، این موضوع را من در یک همایش گفتم و خیلی به من خرده گرفتند! نمی دانم در ایام نوروز امسال ورزشگاه آزادی را و بازی ایران و افغانستان را دیده اید یا نه!؟ ۸۰ هزار افغانی در استادیوم حضور داشتند، انسانهایی که فراموششان کرده ایم، از یاد برده ایم آنها را و این زنگ خطر بزرگی است…

  12. فهیمه سنایی

    سلام بر هنرمند ارجمند جناب خسرو سینایی و سلام بر دوست فرهنگی عزیزما آقای شهرام شهریار عزیز.سپاس از این همه توجه و دغدغه های فرهنگی ارزشمند در روزگارانی که سود و منفعت های زود گذر بر درک و درد و ژرف اندیشی و اندیشه ورزی و فرهنگ گستری چیرگی دارد.

    شهریار: سلام و سپاس از مهر و محبت شما و به امید دیداری دوباره و آرزوس سلامتی برای استاد عزیز، خسرو سینایی

با ما همسفر باشید

XHTML: امکان استفاده از این کدها وجود دارد: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>