عضویت در سفرنویس

register-image

تورهای سفرنویس

tour-image

آمار سفرنویس

counter-image
1470 سفر
87543 همسفر

آرامگاه مادرم ایران

آرامگاه مادرم ایران
آرامگاه مادرم ایران

ته نویس اول: این سنگ مزار در آرامستان ابن بابویه قرار دارد و هرگونه برداشت آزاد است!
ته نویس دوم: برداشت آزاد یک دوست را دلم نیامد اینجا نگنجانم؛

“عادت قبرخوانی هنوز از سرم نیفتاده. قبرستان که باشم صف سنگ‌ها را می‌گیرم می‌روم در یک مسیر نه چندان طولانی، هزار زندگی را دوره می‌کنم. به اسم‌های مشابه، زیاد خورده‌ام. اما سال پیش ناگهان پای یکی ایستادم. لب‌های برجسته‌ای تراشیده بودند روی سنگ و موهایی که از زیر روسری آمده بیرون. اصلاً از رنگ لب‌های مریم می‌شد حدس زد کمتر آن را بوسیده‌اند. تنش هم خوشه‌‌های تمشک بود؛ تُرد. در خیال خودم لمس که می‌کردم، خرد می‌شد می‌ریخت. ماجرا برمی‌گردد به سال‌های پیش. ریزه بود. با بازوهای نحیفی که خودش می‌گفت به آن‌ها چوب. ما انقدر بی‌اختیار به هم خوردیم که هر آن گمان می‌کردم با یک نسیم ملایم برویم. دو عاشق همدیگر را انتخاب نمی‌کنند؛ پیدا می‌کنند. روی بام‌های به‌هم‌چسبیده‌، روی کوه بود. «ماسوله» در حقیقت خودِ زندگی بود. آنجا برای عبور باید از روی خانه‌ها راه بروید؛ از روی دیگران. دیدم‌ش کنار یک صخره‌ی خیس ایستاده، دست در جیب، پی فندک. جلو رفتم. بعد سیگار آتش زدیم و حرف. ما روی نقشه چند سانتی فاصله داشتیم. من تهران، مریم شَفت. اما نزدیکی زیاد بود؛ انقدر که چند ماهِ بعدی را تن دادم به یک عشق دور؛ عشقِ نزدیکِ دور. سیم‌های تلگراف یک دنیا پیام‌ عاشقانه برده‌اند به هر سو. ما هم داشتیم. از کلمات خوب شروع کردیم و دور گرفتیم تا بد: «لعنتی»، «لامصب»، «کثافت»، «عوضی». فحاشی‌های عاشقانه‌ی زیبایی بود. «دوستت دارم»ها شد «دوستت دارم عوضی»! تمام این‌ها مثل تصاویر برفَک‌دار تلویزیون‌های قدیمی نیست. واضح و بی‌خش خاطرم می‌آید. رنگ‌آمیزی دارد. مریم شال فیروزه‌ای دارد. وقتی با هم حرف می‌زدیم گوشی را جابه‌جا کرد که خش خش داشت. بعد پذیرفت. قرار بر این شد که بیاید. اما آن شب هرگز نرسید. گویا میان ورق‌‌های آشفته‌ی تقویم رومیزی‌ِ من گم شد؛ آن برگ را کنده‌اند و انداخته‌اند دور. شبِ قرار بارها و بارها تماس گرفتم. قطع بود. هنوز هم نمی‌دانم چرا. «چرا»ها را ببرند بریزند به چراگاهِ فیلسوف‌ها. من فیلسوف نیستم. آدمم. دلم رفت پای سنگ. نشستم کنار قبر. دلیلی نداشتم آن زیر کسی باشد که فکر می‌کردم اما تاریخ مرگش گواهی می‌داد هست. این پا آن پا کردم، آب نریختم روی قبر. شستن سنگ انگار برایم پذیرفتن مرگش باشد، بلند شدم دور شدم رفتم. می‌دانید؟ آن روز قبرهای زیادی پیدا کردم. اسم‌های مشابهی که هر کدام را ربط دادم به زنده‌ها؛ انقدر که دیگر خط واضحی ندیدم بین ما؛ مرده‌ها و زنده‌‌ها. جالب اینجاست یک نفر به اسم خودم هم خاک بود؛ با سنگ مزاری که حاشیه‌ی آن هنوز نم داشت. تازه بود. جویی بلند و پهن هم آن را جدا ‌می‌کرد از قطعه‌ی هنرمندان؛ جویی که آب نداشت.
***
تقدیم به م. که زود مُرد. خیلی زود.”

همسفران

\